سلام علیکم و قلبی لدیکم.

به تازگی خبری شنیدم که باورم نمی‌شد و نمی‌شود. (این مامورهای اینجا هم آنقدر خشن هستند که تا یک سوال ساده بپرسی که این خبر راست است یا نه؟ یکی می‌کوبند توی سرت. تازه از اولیه‌ترین حقوق بشر هم مرا محروم کرده‌اند، نه اینترنتی، نه چتی، نه موبایلی، نه وکیلی ... ، بگذریم، که اینجا هوا بس ناجوانمردانه داغ است.)

 ١۴٠٠ سال بود که هیچ‌کس رویش نمی‌شد از من دفاع کند. دفاع از من شده بود ننگ ابدی. راستش را بخواهید از زمان حکومت خودم این داستان شروع شد. کف و سوت‌ها و تشویق‌های دوستان من، فقط یک روز دوام آورد. فردای عاشورا که شد، حرمله گفت: تقصیر عمر سعد بود، عمر گفت: تقصیر عبیدالله بن زیاد بود، عبیدالله گفت: تقصیر یزید بود، خلاصه هر کسی می‌گفت من نبودم. هیچ کس دیگر کف نزد، سوت نزد،‌ همه از شرم سرشان پایین بود، تا اینکه برادر ارزشی آقای مختار ثقفی آمد و همه را به اجبار و بدون رأی‌گیری فرستاد اینجا (أینَ حقوق البشر؟)، البته من و میمونم چند روز زودتر خودمان آمدیم.

 

ژن آتش زدن را از خودم به ارث بردیدها!


حتی فرزندانم هم مرا به وحشی‌گری متهم کردند. همین پسرم، معاویه ثانی، وقتی حکومت به دستش رسید شروع کرد به ملامت پدر و عذرخواهی کردن بخاطر عاشورا! یعنی حتی پسرم هم رویش نشد روز عاشورا کف بزند.

آن یکی نوه‌ام، عمر بن عبدالعزیز، نمی‌دانم چرا این قدر بی‌تقوا بود، به قدرت که رسید جاه و مقام، دینش را به کلی برد، محض رضای خدا یکبار هم مثل شما از اقدام من در روز عاشورا دفاع نکرد، تازه بچه پررو کلی هم برای من لعن و نفرین مسئلت می‌کرد. خلاصه هیچ کدام از فرزندانم هم رویشان نشد از من دفاع کنند. حتی در زمان شما، وهابی‌ها که دشمن درجه یک شیعه هستند، روز عاشورا حاضر نیستند به افتخار من کف بزنند. ولی شماها گل کاشتید، خدا بیابان عقلتان را گلکاری کند.

پیشنهاد می‌کنم که شما هم رو کم کنی شیعه‌ها و سنی‌ها و مسیحیان و حتی هندوهای عزادار حسین(ع)، یک هیئت برای من درست کنید و نگذارید بدنام بمانم، مثلا «هیئت محبین یزید و پدر»، «هیئت عاشقان یزید» یک چیزی توی این مایه‌ها. ولی نمی‌خواهد عزاداری کنید، همان کاری را که ما در روز عاشورا انجام دادیم شما هم ادامه بدهید، همین سوت و کف بهتر است،‌ کلی شاد می‌شوم و شارژ.

خیلی‌ها به من تهمت زدند، خدا(؟) ازشان نگذرد. قرن‌هاست که به من می‌گویند وحشی، درنده، گرگ، خونخوار و ... قرن‌هاست که هیچ‌کس از من دفاع نمی‌کند ولی شما ها ثابت کردید که حق مخفی نمی‌ماند هر چند پشت ابر باشد، هرچند اصلا وجود نداشته باشد. از این به بعد به شما اجازه می‌دهم من را با عنوان «بابا یزید» خطاب کنید، من هم شما را به فرزندی می‌پذیرم.

یک نکته کنکوری: شماها که هیچکدامتان در انتخابات شرکت نکرده بودید، با این حال توانسته بودید تعدادی از رای دهندگان به نامزد معترض را با خودتان همراه کنید. بعد از عاشوراسوزی شما، چون همه آنها - مثل دیگر رای دهندگان - طرفدار حسین بن علی(ع) هستند، همان چند نفرشان هم که با شما بودند و «نه غزه نه لبنان» می‌گفتند از شما بریدند. من نوفهمم، یا خیلی تعطیلید یا خیلی باهوش، به هر حال آنها را متقاعد کنید که حق با من بوده و دوباره به جمع شما برگردند.

 

عزیزان بابا! همه طرفدار حسین بن علی‌(ع) هستند، با هر گرایش سیاسی


نکته دوم: پدرم وصیت کرد: «یزید! اگر می‌خواهی باقی بمانی حرمت حسین(ع) را نگه دار.» نشنیدم و عاقبتم شنیدید، با آل علی(ع) درافتادم و ورافتادم، بین خودمان بماند، ولی هیچ سوژه دیگری برای ابراز وجود نبود؟ معمولا کسی می‌زند به سیم آخر که دیگر امیدش از همه چیز تمام شده باشد، نکند ناامید شده‌اید عزیزان بابا؟

آخرین نکته را هم که برای شما گل‌های بابا بگویم این است که به این  ایهود باراک که حال و روزش مثل خودم است بگویید که ازتان حمایت نکند و الا این آبرویی که با دفاع کردن از من به دست آورده‌اید بر باد می‌رودها، مردم می‌گویند ببینید حامیانشان صهیونیست‌ها هستند. به او بگویید بابا یزید گفت: تو فعلا فقط مشغول سربریدن همان فلسطینی‌های تروریستت باش، خیرش را ببینی.

در نماز شب‌هایتان مرا هم دعا کنید؛ التماس دعای خیر
بابای غریبتان
محرم ٨٨، یک جای خیلی داغ

این یادداشت در سایت جهان نیوز

 


نوشته شده در: ۱۱ دی ۱۳۸۸   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





حجره‌ای رو به آسمان

امروز صبح که به فیضیه رفته بودم، سری به حجره رادمردی زدم که در کنج دلم عکس او نهــان است.

 

عکس امروز من از حجره حضرت امام


این حجره، محل اصلی فعالیت‌های علمی و سیاسی حضرت امام از ٢٠ تا ۴۵ سالگی بوده است. یعنی اصلی‌ترین مکانی که ایشان در سن جوانی در آنجا بوده‌اند.

البته پس از ازدواج در ٢٩ سالگی، حضور ایشان در حجره کمتر بود. ثمره این ازدواج هفت فرزند به نام‌های مصطفی، صدیقه، فریده، فهیمه(زهرا)، سعیده، احمد و لطیفه بود. (خانم‌ها صدیقه، فریده و فهیمه در قید حیاتند.)

من هم مدتی در این حجره اصول می‌خواندم. یعنی یک‌جورهایی اینجا می‌شود: حجره مشترک من و امام!





جــداتر می‌شوی!

«آدمی آنگاه که بدون بصیرت و شناخت عمیق، کاری انجام ‌دهد همانند کسی است که در بیراهه سیر می‌کند، هر قدر سریعتر رود از مقصد دورتر می‌شود.» با تطبیق این حدیث امام صادق(ع) به موضوع هیئت، این نتیجه قابل تامل و البته دهشت‌آور پدیدار می‌شود:

«آدمی آنگاه که بدون بصیرت و شناخت عمیق پیرامون فلسفه عزاداری‌، پای به هیئت می‌گذارد، با هر قدم از امام حسین(ع) دورتر و دورتر می‌شود!» گو بدو چندان که افزون می‌دوی، از مراد دل جداتر می‌شوی (مـولـوی) ... .

این شروع یادداشتی است درباره چرایی عزاداری که برای شماره جدید ماهنامه خیمـه (+) نوشته‌ام. حسش بود و حالش در «ادامه مطلب» بقیه‌اش را ببینید.



پی‌نوشت:
- وبلاگ مشترک مورد نظر (+) و داستانک‌های عاشورایی خواندنی‌اش.


نوشته شده در: ٢٦ آذر ۱۳۸۸   توسط: مجید          لینک یادداشت           ادامه مطلب                                              اشتــراك +





ماه ذیحجه که می‌رسد، کم‌کم طلبه‌ها برای رفتن به تبلیغ آماده می‌شوند. محرم پارسال به یکی از روستاهای شیعه‌نشین کردستان رفتم. سطرهای زیر خاطرات پراکنده‌ای است از آن چند روز.


بعد از اولین منبر شبانه و به فیض رساندن ملت! آقاسلمان - میزبانی که فقط چند سال از من بزرگتر بود -  گفت: شام را منزل یکی از اهالی روستا مهمان هستیم. این برنامه، شب‌های بعد هم بود که هر شبی جایی خراب می‌شدیم البته با دعوت قبلی (یعنی اخلاقی خراب می‌شدیم). بین راه آقاسلمان گفت: دعای سفره را فراموش نکنید! گفتم: چقد راهه تا خونه؟ گفت: چند دقیقه‌ای میشه. خدا رو شکر کردم و شروع کردم توی ذهنم به سرچ زدن دعا.

چیزی یادم نیامد، از تمام استعداد داشته و نداشته‌ام کمک گرفتم تا دعایی سرهم کنم و الا همان شب اولی از روستا پرتم می‌کردند بیرون! موقع شام همه به فکر طعم غذا بودند و من به فکر طعم دعایی که قرار است بعد از شام خوانده شود. شام تمام شد. همه زل زدند به من و من هم زل زدم به آنها! چون دعای سفره مشهـور (+) - نه همه دعاهای سفره - هیچ سندی ندارد و ظاهرا بافته شده توسط یک شخص خوش ذوق بوده، من هم ذوق نداشته‌ام را به خرج دادم و چند خطی بافتم:«اللهم أکثر البرکة فی هذه المائدة» کسی چیزی نگفت. گفتم بگویید آمین و ادامه دادم «اللهم ... ».

یک شب یکی از جوان‌های تریپ خفن آمد و آهسته گفت: «حاج آقا، به من میگن اگه با این تیپ و قیافه بری مسجد نمازت باطله، آره حاج آقا؟» گفتم: اون کسی که اینو بهت گفته برو بهش بگو حاج آقا سلام رسوند گفت نماز خودت باطله، نمازت درست درسته، فقط موقع سجده حواست باشه پیشونی‌ات روی مهر قرار بگیره نه موهات. خوشحال شد.

 

اولا این عکس هیچ ربطی به سریال نردبام آسمان نداره، ثانیا اینا پله‌های منبر من نبود،‌ پله‌های منبر خادم مسجد بود! نمی‌دونم اون بالا می‌رفت برا کیا صحبت می‌کرد!


فقط شب‌ها منبر داشتم، بعد جلسه می‌نشستم کنار جوان‌ها و همسن‌ و سال‌های خودم و صحبت می‌کردیم، صمیمانه. شب اول از اول تا آخر به گپ زدن گذشت. دو سه ساعتی شد. کلی تیکه بهشان انداختم که در نتیجه یخ‌های روابطمان آب شد، تبخیر شد. از شب دوم، به پیشنهاد خودشان جلسه ترتیل قرآن هم داشتیم.

در یکی از جلسات قرآن شبانه، پیرمردی هم آمد و  کنار جوان‌ها نشست. معمولا هر شب اول جلسه، حمد و اخلاص را تمرین می‌کردیم تا حداقل نمازها بدون اشکال باشد. همه به ترتیب خواندند تا نوبت به پیرمرد رسید. گفتم: حاج آقا بفرمایید استفاده کنیم. خواند و خواند تا رسید به سوره توحید: «بسم الله الرحمن الرحیم قــفـــلُ و الله احد!» ظاهرا باید یک کلاس هم برای جوان‌های عصر مشروطه روستا می‌گذاشتم!

دهه محرم پارسال، تقریبا با حمله رژیم صهیونیستی به غزه برابر بود. شب اول، بسی درباره فلسطین صحبت کردم. کم مانده بود کروکی فلسطین را هم با زغال روی دیوار مسجد برایشان بکشم. یکیشان بدجوری پایه بود که برود غزه!
اصلا کاری به جنبه «انسانی» قضیه ندارم که وظیفه هر انسانی دفاع از انسان مظلوم است، اصلا کاری به جنبه «اسلامی» قضیه ندارم که وظیفه هر مسلمانی دفاع از مسلمان مظلوم است، اگر اسرائیل کار غزه و لبنان را ساخت آیا مثل یک بچه مثبت یهودی می‌نشیند توی خانه‌اش در تل‌آویو «مسافران» تماشا می‌کند؟! فلسطین خط مقدم جنگی است که ما چند خط عقبترش هستیم، خط اول که سقوط کند نوبت به بعدی می‌رسد. «نه غزه،‌ نه لبنان، نه ایران! جانم فدای ایران!»

بعضی از اهالی این روستای محروم و مستضعف و هیچی‌ندار، آنتن ماهواره داشتند! (بابا تکنولوژی!) میزبان ما هم داشت. البته شبکه‌های پاستوریزه‌اش را ذخیره کرده بود. دو سه تا شبکه کردی هم نشانم داد. تام و جری به زبان کردی ندیده بودیم که دیدیم.  گفتم: «خطر داره حسن، خطر داره!» برا خودت هیچی، برا بچه‌هات ضرر داره‌ها.


از روز اول توی فکر بودم که سراغ بگیرم این روستا شهید دارد یا نه و اگر داشت حتما سری به گلزارش بزنم. ما که عرضه شهید شدن نداریم لااقل یاد شهدا را زنده نگه داریم که «زنده نگه‌داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.» یک روز هوا رو به راه بود. به آقا سلمان گفتم: «برویم سری به اهل قبور بزنیم و از شهید روستا هم التماس فاتحه‌ای داشته باشیم.» (حال کردی جمله عرفانی رو؟!) عصر موقع رفتن، از شانس ما، هوا خیلی سرد شد، خیلی، بیشتر! به یکی از بچه‌ها گفتم: توی این سردی هوا تا الان همه امواتتان از سرما مرده‌اند ما داریم برا چی میریم آخه؟

موبایل آنتن نمی‌داد، باید می‌رفتی روی تپه‌ای تا پیامکی بیاید یا برود. تلفن هم نبود. دانشجویان فکر کرده‌اند خودشان می‌روند اردوی جهادی، بابا اصلا من رفتم این روستا را کشف کردم. (این نیم‌خط آخر خالی‌بندی بود اساسی)

از نظر سیاسی، مردم روستا طرفدار احمدی‌نژاد بودند. روستایشان آب نداشت، آب شیرین شهری کشیده بودند، تلفن نداشت داشتند می‌کشیدند، گاز نداشت داشتند می‌کشیدند، جاده نداشت ساخته بودند.

هر خانه‌ای سگی داشت، بعضی خانه‌ها دو تا، می‌شمردی تعداد سگ‌ها از اهالی روستا بیشتر بود. یکبار عصر مجبور بودم مسیری را تنها بروم. روستا خلوت بود. به در هر خانه‌ای می‌رسیدم سگ نگهبانش به نشان احترام پا میشد و چند تا پارس حواله‌ام می‌کرد که یعنی حاج‌آقا ارادت داریم! من هم دستی تکان می‌دادم و برایش آرزوی موفقیت و طول عمر می‌کردم.

وسط راه از شانس بد، به پُست یکی از سگ‌های خشونت‌طلب تروریست خوردم. بدجوری شروع کرد به پارس کردن، گفتم: «خیلی ممنون بسه! برو دیگه، برو عمو جون»، ول کن نبود، ظاهرا از من خیلی خوشش آمده بود! همین طوری داشت می‌آمد جلو و جلو و جلوتر، باصدای بلندی پارس می‌کرد و محبت وحشت‌انگیزناکی ابراز می‌کرد، به چند سانتی‌متری من رسید، نمی‌خواهم بگویم که ترسیدم چون بسی ضایع است، ولی خداییش خودت هم بودی از ترس می‌مردی. سگ ادب نداشت همین طوری داشت می‌آمد در آغوش اسلام! فکر کنم چشم‌هایش ضعیف بود، چون جلوی جلو که آمد شناخت من «طلبه‌ای از نسل سوم» هستم، عذرخواهی کرد برگشت! ممنونتم که منو نخوردی!

دو فروند جلویی مال آقاسلمان بود، آدم جرئت نمی‌کرد پاشو از در بذاره بیرون!


مردم روستا عموما اهل نذر کردن بودند. سلمان نذر داشت که روز عاشورا با پای برهنه عزاداری کند. شب عاشور هوا خیلی سرد بود، روستایی در ارتفاعات کردستان، آن هم دم زمستان. گفتم: قحطی نذر بود این نذرو کردی؟ صبح که شد، هوا خوب شد، حاج آقا هم ضایع شد.

یکی از شب‌ها، به مناسبتی و برای احترام به بزرگان روستا، نام یکی دو نفر از پیرمردها را هم لابلای بحث آوردم، از ته مجلس پیرمردی که به دیوار تکیه داده بود اشاره می‌کرد: «من!‌ من!» یعنی اسم من را هم ببر! همان بالای منبر روحیه‌ام عوض شد! جوک تصویری!

داشتم منبر می‌رفتم، احساس خطیب بودن عجیبی بهم دست داده بود! حیف که ضرغامی این سخنرانی‌های باحال ما را ضبط نمی‌کند برای مردم! گفتم: «بله، وظیفه هر شیعه‌ای است که ...» یادم آمد گفته بودند چند شب آخر عده‌ای از اهل سنت روستاهای مجاور هم در مراسم شرکت می‌کنند. ادامه دادم: «البته هر مسلمانی شیعه است چون دوستدار اهل بیت است و هر مسلمانی سنی است چون پیرو سنت رسول خداست»، بعد منبر فهمیدم آن برادران اهل سنت اصلا حواسشان به بحث نبود، حیف زحمتی که برای ماست‌مالی کردن بحث کشیدم، حیف!

یک روز قبل اذان ظهر همراه سلمان و وحید (یکی دیگر از اصحابمان که دانشجو بود)، فرصت را غنیمت شمرده و رفتیم بالای یکی از ارتفاعات روستا. نمی‌دانم اسمش اورست بود یا نبود! تپه‌ای بود که می‌شد همه جهان را از آن بالا تماشا کرد، البته اگر وسعت جهان به اندازه یک روستا باشد (اون دهکده جهانی که مک‌لوهان میگه همینه‌ها!‌). آن بالا تکه سنگ بزرگی بود که مردم نیت می‌کردند و سنگریزه‌ای را به آن سنگ بزرگ می‌چسباندند، اگر می‌ماند می‌گفتند حاجت برآورده می‌شود و اگر می‌افتاد می‌گفتند نمی‌شود. گفتم: بابا کوتاه بیایید، این سنگ خاصیت مغناطیسی داره این سنگریزه‌ها هم آهن دارند همین.

خوشا به حالت ای‌ روستایی، چه شاد و خرم یکجا نشسته، هر دانه‌اش هست ... !


سلمان دو تا دختر کوچولو داشت. کوثر دبستانی و کیمیای سه ساله. با کیمیا چند کلمه‌ای کردی صحبت می‌کردم، چون تنها کسی بود که اگر متوجه سوتی‌های کردی صحبت کردنم می‌شد نمی‌توانست جایی لو بدهد!

چند سال پیش یکی از اهالی شهر دهگلان کردستان که سنی بود پسرش را آورده بود هیئت عزاداری روستای مجاور. آن پسر نوجوان که مریضی سختی داشت در آن هیئت شفا گرفته بود و پدر به رسم ادب، هر سال خود و پسرش در مراسم عزاداری محرم آن روستا شرکت می‌کردند. هر جا جمعی با اخلاص به یاد حسین (ع) جمع شوند،‌ حسین (ع) آنجاست، می‌خواهد کربلا باشد یا  در میان جمعی اندک در روستایی دورافتاده در منطقه‌ای سنی‌نشین.



بازتاب:
این یادداشت در سایت های: عصــر ایران ‍- مطالبه - خبرنامه دانشجویان ایران - پارسینه - شفاف - شیعه آنلاین


نوشته شده در: ۱ آذر ۱۳۸۸   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





چند هفته پیش «روح الله»، سه ماه قبل «صــادق» و هشت ماه پیش «علــی»، «فاطمه»دار شدند. ١٣ ماه پیش هم «محسن»، در نیمه‌شبی رمضانی، بابا شد و به همین خاطر نام دخترش را «سحــر» گذاشت.
از همین چهارضلعی، به‌ همه‌شان تبریک می‌گویم. یکی دیگر هم هست که الان دیگر پدربزرگ! شده: «محمد حسین»، ولیعهد سه ساله «محمدباقر». یکی از سرگرمی‌های عادی او این است که از دیوارهای صاف بالا برود! می‌گویند آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی، موسس حوزه علمیه قم و استاد امام خمینی (ره) هم در کودکی خیلی شلوغ بوده است.

 

«ریحانه» (طلبه‌ای از نسل چهارم!)، این فسقل‌الدین چهارده‌ماهه ما، تصمیم داره مثه پدر و مادرش طلبه بشه، خودش میگه!



طلبه‌ها معمولا موقع عقد،‌ مهریه کمی قرار می‌دهند. ١۴ سکه بهار آزادی از مهریه‌های متداول بین طلاب است. عروسی طلاب هم معمولا  کم‌خرج انجام می‌شود. بعضی‌ها به جای تالار در منزل عروسی می‌گیرند و اگر هم تالاری بگیرند سعی می‌کنند ولخرجی نکنند. در عروسی طلبه‌ها، هیچ وقت صدای موسیقی شنیده نمی‌شود و به جای آن معمولا فردی می‌آید و مولودی می‌خواند.

چند ماه پیش که به عروسی یکی از طلبه‌ها که توی خانه‌شان بود رفتم، اولین مداح آمد و خواند و ملت بسی حال کردند. شاد شاد بود. نوبت به دومی که رسید همین که بسم الله را گفت، بچه‌ها با طعنه گفتند: لامپ‌ها رو خاموش کنین! ... با همان بسم الله اول، ملت را برده بود کربلا! بنده خدا بس که روضه خوانده بود فرق عروسی و عزا را نمی‌فهمید و استعداد مولودی‌خواندنش را به کلی از دست داده بود! – البته اگر از اول استعدادی در کار بوده!-

بگذریم. اگر هنوز عقد یا عروسی نکرده‌اید، بنا به فرمایش معصومان (ع)، زمان عقد یا عروسی یا زمانی که تصمیم دارید کار مهمی انجام دهید، موقعی باشد که «قمر در عقرب» یا «تحت الشعاع»‌ نباشد. البته «مکـروه» است نه حرام. اگر می‌خواهید بدانید چه روزی قمر در عقرب یا تحت الشعاع است باید یک تقویم نجومی بگیرید یا اینکه سری به سایت علامه مصباح زاده بزنید و تقویم نجومی امسال را دانلود کنید. (+)

هر وقت پدر یا مادر شدید،‌ انجام برخی کارها مستحب است. (رک. مفاتیح الجنان) یکی از آنها عقیقه کردن است. یعنی به نیت فرزندت یک گوسفند را با رعایت آدابی خاص قربانی کنی. در روایات معتبر آمده که: «فرزند در گرو عقیقه است!» حتی برخی از علمای قدیم، عقیقه را واجب می‌دانستند. امروزه، مراجع بزرگوار تقلید، آن را مستحب موکد (تاکید شده) می‌دانند.

این یادداشت در شبکه خبر دانشجو







فـــــکر گرا یا فــــردگرا؟

- تفکری که  موسوی خود را نماینده آن می خواند:

عقلانیت در تصمیم‌گیری، قانون‌گرایی و خطرناک بودن قانون‌گریزی، استمرار سیاست‌های فرهنگی و اقتصادی دولت‌های آقایان هاشمی و  خاتمی ، حرکت در مسیر خطوط تعیین شده از سوی حضرت امام (خط امامی بودن)، استمرار سیاست تعدیل (تطبیق) اقتصادی دولت سازندگی به منظور شباهت به ژاپن و...‌، کسب علوم استراتژیک تا جایی که باعث حساسیت و فشار و تحریم از سوی کشورهای غربی و جنگ‌طلب نشود، استفاده از مدیران با تجربه دولت های پیشین، توسعه کشور بر اساس دانش جهانی، تبعیت از ولایت فقیه.

 



احترام به قوانین بین المللی و اجتناب از رفتارهایی که به عزت ملی ایران ضربه می‌زند، گفتگو با غرب به منظور اعتمادسازی از سوی ایران (همانند دولت خاتمی)، تقدم اصلاح ایران بر اصلاح جهان، لزوم پرهیز از ماجراجویی جهانی و خطا بودن طرح مباحثی مانند هلوکاست، خطا بودن حضور در آمریکای لاتین چرا که باعث حساسیت آمریکا و تحمیل هزینه گزاف بر مردم ایران می‌شود، باور کردن قدرت دشمن و خیالبافی نکردن درباره قدرت خود و ضعف آنها، خیالبافی نکردن درباره افول نظام سرمایه داری در جهان


- تفکری که احمدی نژاد خود را نماینده آن می خواند:

ساده زیستی، فساد ستیزی، مبارزه با رانت‌خواری، عقلانی نبودن تصمیم گیری‌های مبتنی بر تئوری‌های ترجمه شده علوم انسانی غربی، تاکید بر تولید دانش بومی (دانش محلی، Local science) و مبارزه با غربزدگی در علوم، تغییر بنیادین در برنامه‌های اقتصادی دولت‌های گذشته (=تعدیل اقتصادی مورد تاکید بانک جهانی) و جایگزین کردن مدل های بومی مانند طرح تحول اقتصادی، توجه ویژه به روستاها و مناطق غیرمرکزی کشور، توسعه کشور بر اساس دانش بومی (و نه دانش غربی موسوم به دانش جهانی) و خطا بودن تقلید از ژاپن، کره، مالزی و ترکیه در توسعه، جدیت تام در کسب علوم استرات‍ژیک (هسته ای، هوا فضا، آی تی، ژنتیک) حتی با پرداخت هزینه سنگین چرا که آینده ایران در گرو این علوم است، شکستن حلقه ثابت مدیران و استفاده از مدیران جدید به منظور مبارزه با اشرافیت سیاسی، عدم دخالت مراجع تقلید در امور دولتی، تبعیت از ولایت فقیه.

نپذیرفتن آن بخش از قوانین بین‌المللی که از سوی قدرت‌های سلطه‌طلب بر نظام بین‌الملل تحمیل شده است، گفتگو با غرب به منظور اعتمادسازی از سوی غرب (نه ایران)، لزوم همزمانی اصلاح و عدالتگستری در ایران با اصلاح و عدالتگستری در جهان، تغییر اساسی در برنامه‌های سیاست خارجی دولت‌های گذشته به منظور پایان دادن به مواضع انفعالی به جای مواضع فعال و طلبکارانه در جهان (مانند تذکر به اتحادیه اروپا درباره حقوق بشر)، حضور قدرتمندانه در عرصه بین‌الملل و حرکت به سوی ابرقدرتی نظام عدالتخواه جهانی در برابر نظام استکبار جهانی، ماجراجویی نبودن برخورد جهادی با مستکبران و تسلیم نشدن در برابر زورگویی آنها، لزوم طرح مباحثی مانند هلوکاست به منظور به چالش کشاندن نظام سلطه، لزوم هم‌پیمانی با کشورهایی مانند ونزوئلا، سوریه و ... به منظور ایجاد جبهه جهانی ضد استکباری، باور کردن ضربه‌پذیر بودن دشمن (مانند شکست اسرائیل در جنگ با حزب الله و حماس)، افول نظام سرمایه‌داری در جهان جدید (مانند ورشکست شدن جنزال موتورز به عنوان یکی از نمادهای مهم سرمایه‌داری)، اعتماد به نفس ملی و باور کردن استعدادهای شگفت کشور در برابر دشمن.

هیچ‌کدام از این دو تفکر، صد در صد صحیح یا غلط نیستند. در این یادداشت بنای پرداختن به این دو دیدگاه را ندارم. مهم این است که هر کدام را که انتخاب می‌کنیم نتیجه تفکر و مشورت باشد و نه ناشی از تبلیغات و تخریبات. با «فکر و تحلیل عمیق» و «گفتگو با اهل فکر»، به هر نتیجه‌ای که رسیدیم باید و باید همان را انتخاب کنیم، البته باانصاف و بدون ذره‌ای تعصب.

 

لینک وبلاگ (یکی از 9رای آقای موسوی، مربوط به نویسنده وبلاگ بوده است)



بودن اختلاف نظر هم در یک کشور نه تنها مضر نیست که خود نقش بسیاری در رشد فکری آن جامعه دارد. اتفاقا نبود اختلاف نظر مضر است. امام خمینی (ره) می‌گوید: «دو تفکر هست، باید هم باشد. سلیقه‏هاى مختلف باید باشد، لکن سلیقه‏هاى مختلف اسباب این نمى‏شود که انسان باهم خوب نباشد. من عرض کردم مثل طلبه‏ها که با هم مباحثه مى‏کنند، آن وقتى که مباحثه مى‏کردند، جار و جنجال جورى بود که انسان خیال مى‏کرد دشمن هم هستند، وقتى مباحثه تمام مى‏شد مى‏نشستند به دوستى کردن و انس. اگر در یک ملتى اختلاف سلیقه نباشد، این ناقص است. اگر در یک مجلسى اختلاف نباشد، این مجلس ناقصى است. اختلاف باید باشد، اختلاف سلیقه، اختلاف رأى، مباحثه، این‌ها باید باشد، لکن نتیجه این نباشد که ما ، بشویم دشمن هم. باید در عین حالى که اختلاف داریم، دوست هم باشیم.»

بگذریم؛ اگر «فکـــرگرا» باشیم هیچ وقت گرفتار گرداب تعصب کورکورانه به نفع افراد نمی شویم، اما اگر «فــــردگرا» باشیم  افرادی متعصب و تنگ نظر خواهیم بود. منظورم از فکرگرا این است که برایمان اندیشه افراد مهم باشد نه خود افراد. در این صورت می‌توانیم حتی خود آن افراد را هم با اندیشه‌ای که مدعی پیروی از آن بوده اند نقد کنیم.

مثلا اگر فکرگرا باشیم و طرفدار تفکر قانون گرایی و ولایت پذیری و ... (شعار موسوی) امروز باید موسوی را به خاطر قانون‌گریزی و ولایت ستیزی نقد کنیم، ولی اگر فردگرا باشیم  همچنان پرچم سبزی را علم می کنیم و با شعار الله اکبر به جنگ با الله و وجدان می‌رویم. اگر فردگرا باشیم حتی حمایت‌های مسعود رجوی (سرکرده منافقین ضدخلق) و رضا پهلوی از اقدامات نسنجیده موسوی نمی‌تواند ما را در حمایت‌ سرسختانه و متعصبانه از وی به شک بیندازد.

اگر فکرگرا باشیم و طرفدار تفکر ولایت‌پذیری (شعار احمدی نژاد) باید احمدی‌نژاد را به خاطر تاخیر در تبعیت از رهبری نقد کنیم، ولی اگر فردگرا باشیم همه رفتار او را عین ولایت پذیری می‌بینیم و بعید نیست که فردا رهبر انقلاب را هم به خاطر عدم تبعیت از احمدی‌نژاد بازخواست کنیم!

تاریخ پر است از کسانی که روزگاری در راه مستقیم بودند، اما به دو راهی که رسیدند، تحت تاثیر دنیاطلبی و کف زدن های اطرافیانشان، سوار ماشین های «یکسره تا ته جهنم» شدند و دیگر برنگشتند.

 «زبیـــر»‌ کسی است که روزی می شد در بهشتی بودن او قسم خورد. به او می‌گفتند: «سیف الاسلام» (شمشیر اسلام). مسیر فکری و عملی‌اش صادقانه و درخشان بود. حتی حضرت زهرا (سلام الله علیها) هنگام وصیت کردن به امیرمومنان (علیه السلام) فرمودند: «اگر به خاطر مشکلاتی عمل به این وصایا برایت مقدور نیست، بگو تا به زبیر وصیت کنم!» این یعنی این گونه نبود که زبیر خود را منافقانه نیک جلوه دهد بلکه واقعا خوب بود، واقعا.

اگر آن روز بودیم و «فردگرا»، این جمله حضرت زهرا (س) را که می‌شنیدیم دیگر در انتخاب زبیر شک نمی‌کردیم و عکسش را هم می‌زدیم بک گراند مانیتورمان! و آنقدر در دفاع از او تعصب می‌ورزیدیم که اصلا یادمان می‌رفت ما برای چه از زبیر خوشمان آمد. نتیجه آن می‌شود که در جنگ جمل کنار او بر ضد امیرمومنان (ع) شمشیر می کشیدیم و تا اسفل السافلین با زبیر می‌رفتیم (رفیق بامرام!)
 
اما اگر «فکرگرا» بودیم زبیر را دوست می داشتیم به خاطر تفکر ولایت‌پذیریش و هر جا که از این تفکر فاصله می‌گرفت ما هم به همان اندازه از او دور می‌شدیم، در نتیجه، در جنگ جمل، در کنار امیرمومنان (ع) بر ضد او شمشیر می‌کشیدیم.

زبیــر رفت، خاک جنگ جمل فرونشست، اما زبیرها هستند و جمل‌ها همچنان پیش رو و روبرو. زبیرگرا هستیم یا ولایتگرا؟ احمدی‌نژادگرا هستیم یا عدالتگرا؟ موسوی‌گرا هستیم یا قانونگرا؟ به فکر رای می‌دهیم یا به فــرد؟


یک کلیک:
یادداشت سایت الف (منتقد دولت): دروغ‌های احمدی‌نژاد، دروغ‌های موسوی


نوشته شده در: ۳ آبان ۱۳۸۸   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





در یادداشت قبلی، نظرات متعددی از هر دو دسته نوشته شد که: «مگر سیاست ما عین دیانت ما نیست؟ پس سکوت چرا؟»



اگر می‌گوییم «سیاست ما عین دیانت ماست»، پس ابتدا باید دیانتی استوار در کار باشد تا بعد سیاستی عین آن به وجود بیاید. هر چقدر این دیانت صحیح‌تر واخلاقی‌تر باشد، سیاست برآمده از آن هم، درست‌تر و متعالی‌تر است.

به دنیای سیاست زده اطرافمان نگاه کنیم؛ آیا نشانی از اخلاق می‌بینید؟ نشانه‌ای از دیانت می‌بینید؟ آیا سیاست ما قرار است عین این دیانت باشد؟ چرا این قدر که به فکر اصلاح سیاست هستیم به فکر اصلاح دیانت خود نیستیم؟ اگر دیانتمان صحیح باشد، سیاستمان هم - که برآمده از دیانتمان است - خود به خود اصلاح خواهد شد. امام خمینی (ره)‌ اگر سیاستمدار بودند، پیش از آن عارف بودند. آیا ما نباید در میان ٣۶۵ روز سال، چند صباحی را هم به اخلاق و دیانت خود اختصاص دهیم؟

√ دیانت یعنی اینکه اول صحبتت برای امام زمان (عج) «العافیه و النصر» نخواهی و بعد به خاطر یک معاون، به نائبان امام زمان (مراجع بزرگوار تقلید) بی‌احترامی کنی.
√ دیانت یعنی اینکه در مناظره، قبل از اثبات اتهام کسی - حتی اگر حق هم با تو باشد - ، نام فردی را نبری و آبروی مسلمانی را نریزی.
√ دیانت یعنی اینکه در مناظره، اگر به خاطر عزت ملی ایران احساس خطر کردی، فردایش با ادعایت، عزت ملی ایران را که قطره قطره جمع کرده‌ بودیم به خطر نیندازی و به یکباره بر باد ندهی.‌ ادعایی که حتی جدی‌ترین منتقدان منصف دولت هم نه تنها آن را نپذیرفتند که خود به دفاع مستدل از کلیت انتخابات وارد میدان شدند. ( + ، + )

 



√ دیانت یعنی اینکه اگر فلان نامزد معترض از قانون اساسی کشور پیروی نکرد، بدون دلیلی یقین‌آور به او تهمت نفوذی و مزدوری آمریکا نزنیم.
√ دیانت یعنی اینکه قبل از اثبات ادعایت، به نیم میلیون معلم و فرهنگی و معتمد محلی، تهمــت تقلب در آرا نزنی. ( + )
√ دیانت یعنی اینکه به حرمت عمامه‌ سفیدی که – به خطا - بر سر داری، قبل از تحقیق و اثبات، تهمتــی نزنی که مستندش «اعتماد» تو به تلفن‌هایی ناشناس به روزنامه‌ات باشد.

√ دیانت یعنی اینکه وقتی کسی را به هر جرمی بازداشت کردی، کوچکترین توهینی به او نکنی.
√ دیانت یعنی اینکه اگـــر حتی حق هم با تو باشد، برای حفظ وحدت جامعه، به جای صدور n  بیانیه،  حاضر باشی مانند امیرمؤمنان (ع) ٢۵ سال در خانه بنشینی.
√ دیانت یعنی اینکه اگر اشتباهی کردیم، اعتراف کنیم و بپذیریم نه آنکه چون کودکان لجبازی کنیم.

√ دیانت یعنی اینکه به زبان نگوییم «خط امام» ولی وقتی بی‌بی‌سی بهایی و دشمنان امام برایمان کف زدند، برایشان دست تکان بدهیم.
√ دیانت یعنی اینکه وقتی به ناحق خلخالی را از پای زنی یهودی کشیدند، اگر به ناحق سیلی بر گوش مسلمانی زدند، بی‌تاب و آشفته شوی.
√ دیانت یعنی اینکه قبل انتخابات به خاطر قانون‌گریزی احساس خطر نکنیم و نگوییم قانون بد بهتر از بی‌قانونی است، ولی بعد از انتخابات، به هیچ قانونی پایبند نمانیم، تا آنجا که حتی اعتراض حامیان انتخاباتی خود را هم درآوریم. ( + ،  + )

بقیه در ادامه مطلب


نوشته شده در: ٢٥ شهریور ۱۳۸۸   توسط: مجید          لینک یادداشت           ادامه مطلب                                              اشتــراك +





طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3

شخصي نزد آيت الله بروجردی رفت و گفت: يكي از طلبه‌هاي شما جنسي را از مغازه من دزديده است. ايشان در پاسخ فرمود: «آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است.»
 




 




اینا دیگه چین؟


 
تقلب نشده؟!ه


يه ؟ داشتم



 
اخبار اين لحظه


 
لینک به شرط چاقو



وبلاگ‌های طلبگی

وبلاگ‌های بروز شده در يك هفته گذشته، برجسته شده‌اند



ادبــــی




فرهنگی-اجتماعی




وبلاگ‌های عمومی


مشترک موردنظر
چهـارنما
حجامت سياسي
كليپ موبايل مبارز
تقلب سبـز
نهم شهریور پنجاه و هفت
سفینـه
زندگي زيباي رهبري
جناب کارگــردان
زمبـــور
در محضر نائب الامام
ارتباطات فارسي
میخانه، اطلاع رسانی هیئات مذهبی تهران
شكوفه هاي نارنج
مادرستـــان
لحظه‌هايي كه مي‌گذرند
ب مثل باران
دست نوشته های من
من و همســرم
آرمان‌خواهی
پوشش اسلامي
حیلت رها کن
گل‌گفته
صهیونیسم و جهان اسلام
شيعه‌تم، طراح قالب مذهبي
ايمان امروز
چشم چشم دو ابرو
حجره دانشجویی یک بسیجی
عکاس مسلمـان
نامحـــرم
فـانــا
پرسه در خيال
شیعه شدگان
عصيــــــان
مسـافر
نــمـــک
علی ما نقـل
شهر ماه
اباطيــــل
پريشانگــرد
صندلـی
طلب وصــل
ديكتاتور معمر قذافي
هبــــــوط
حجاب و عفاف
حدیث نفس
شمرشنـاسی
ســـوتک
شیعـه گرافیـک
لنتعلــم العربیـه
پاسخگویی
آموزش مکالمه عربی
زیرزمین هفتم
قصه بچه بسیجی
معرفت نفس
رنج خیال
دل‌نوشت
مردم ما هشیارند
ساقی میکده
پوتین‌های خاکی
دل‌نوشته‌های من
سحر نزدیک است
ققنوس
برا دلم
می‌زند باران به شیشه
سپیده عشق
دخترانه
و در آن سوی چشم انتظاری‌ها
صبح سفید
استنـــاد
بنی‌آدم
میکده
بوی گل نرگس
حیات
دست‌نوشته‌های تنها
در کوچه‌باغ‌های آسمان
دل‌گویه‌های یک مجاهد
کیمیای قلم
دغدغه‌هایم
بچه شهید
مسافر
کیمیا
احســن
کوهپایه
ســـرخ
سبز انتظار سرخ حماسه
پاتوق دانشجویی
یک جرعه عطش
کاری کنیم برای ظهور
حوای مهربان
بامدادی
تنهایی قاف و 30 جای پا
سیر بی سلوک
یاوران حق
دانستنی‌های روانشناسی
قالب های آماده سایت
بتکده
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
پیاده نظام
اکینـا نیوز
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
زمستان است
جواد چاوشی
صبح حقیقت
ایمـایان
کشکول
هر چه می خواهد دل تنگت
کلوب آموزش
گفتنی ها
دردنوشته های دانشجوی مسلمان
انتظار
وب نگاشت
هم بلاگی
بی تو هرگز
آسمانی ها
تمام ناتمام
کاش می شد خدا را بوسید
می طهور
دست نوشته ها
خرمگس دعاخوان
فاطمه کیا
هو المحبوب
زمان به زبان كلمه
هـدیــه
به دلت نیت دریاها کن
اکــرنـه
شق القلم
دانلود پـک
دستجــرد
خرمگس آقاخوان
ســــرآب
سـلــــوک
انتظار سبـز
شمــاس
بن بست
هــامــــون
فرازهایی از نجوای دل
ترنم منتظر
نوشته های یک آشنا
سفر به ماورا
فــرزند آدم
لبنان سرزمین آرزوهایم
رسانه بهار
آسمان هشتم
پژاک، آری یا خیر؟
خط خطی های زندگی من
زمزمه های عشق با معبودم
رئیس جمهور من
بینش آفتاب
لبیک یا خامنه ای
حیرتکده
ماه برگ
انتظار
دیوانگان حسین
کشکول جوانی
زیباگل
سعی می کنم
سرسرا
یک وجب دل
اسلام عشق زندگی
سکنجبین
منشور اشک
زندگی
جوون
طلــب وصــل
انتظار منتظر
امام دل
زمان به زبان کلمه
جنبش سبـز علوی
نگاه مکتــوب
هزار و یک تلنگر
چالش های محمدجواد
راز کتــاب
صراط مستقيم
کبوتر مهاجـر
دارم دنبالش مي‌گردم
كبــــوترها سلام
حضرت زهرا، بانوي بانوان بهشتي
فصل آشنايي
ذهن زيبـا
ياابن الحسن روحي فداك
از عشق سرودی بسراييم
یادداشت معلمانه
حدیث اندیشه و عشـق
نرگســي
رهگـذر گــذر خـدا
کتــونی
ره وصـــال
دختــران باحجاب
دارم دنبالش مي‌گردم
حـوض فیــروزه‌ای
مقاومت فلق
طلبه عاشق
روشن تر از خاموشي
عطش شکن
دست نوشته هاي ابوذر
تبسم باران
سعيدي سايبـر
رمــز عبور




مراجع تقلیـد
برحسب الفبا



روزنامه‌های امروز

 



خبرنامه

در صورت تمایل به آگاه شدن از  زمان به روز رسانی وبلاگ می‌توانید در خبرنامه عضو شوید. خبرنامه ممکن است در بخش اسپم ایمیل شما قرار گیرد.
 







نمايندگی گوگل



ساعت قـرار

دقت محاسبات : 3± دقیقه
دزديده شده از: بی‌معرفت



و غیره

 RSS