مي گفت:

آنهايي كه خدا را از زندگي شان خط زده اند،

آنهايي كه تا حالا توي سجده هايشان براي يك بار هم نگفته اند: «دوستت دارم»

آنهايي كه شب ها نرفته اند زير آسمان و زل نزده اند توي چشم هاي خدا و بهش نگفته اند: «تو بهتريني»

آنهايي كه بي قراري نكرده اند و زير لب نگفته اند: «يا حبيــب» ...

چه مي فهمند از جواني، چه مي فهمند از لذت عاشقي، چه مي فهمند؟

دوستت دارم

روت نميشه بهش بگي دوستش داري؟ خجالت نداره كه، اون هم تو رو دوست داره، بگو ديگه، بگو ...

 «خدايا، دوستت دارم ... خيلي ... به اندازه همه دنيا ... اگه هم بعضي وقت ها  كاري كردم كه ناراحتت كردم، چه مي دونم، مثلا سر قرارها  ـ كه تو بهش ميگي نماز ـ ، نيومدم يا دير اومدم، يا مثلا بعضي كارهاي ديگه، باور كن منظوري نداشتم، باور كن نمي خواستم ناراحتت كنم ... خودت كه مي دوني دوستت دارم و بهت وابسته ام، خودت كه مي دوني چقدر تو خيالم باهات حرف زده ام، حتي اگه اين احساس رو نشون ندم و به همه هم بگم كه ديگه به فكرت نيستم، ... خداجون،خيلي دوستت دارم، خيلي ... حالا بخند ديگه، بخند.»

يا حبيـــب،

      يا حبيـــب،

            يا حبيـــب ... .


نوشته شده در: ٢٩ فروردین ۱۳۸٥   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





چند سال قبل، خوابگاه دانشكده

مي دانستم آهنگ گوش مي كند، اما به روي خودم نمي آوردم. بعضي شب ها هم بدون خبر سرش را مي انداخت پايين و مي رفت بيرون، كجا مي رفت نمي دانم، چيزي بهش نمي گفتم اما اين كارهايش خيلي ناراحتم مي كرد. يك مدت هم به شك افتاده بودم كه مرتضي اصلا نمازهايش را مي خواند يا نه! «تارك الصلاه، کافر است»، مرتضي! اين حديث را من خودم نساخته ام، اين حرف آسماني ترين آدم ها است... .

 

مرتضي

                                                          مرتضي

 

چند سال بعد

محمد ديشب مي گفت: «يكي از فيلمسازهاي جوان جبهه و جنگ، تو فكه شهيد شده»، كلي ازش تعريف كرد، از فيلم هايش، از كتاب هايش، از مقاله هايش و به خصوص از معنويتش، مي گفت: از نظر تقوا و پاكي كم نظير بود. خيلي ناراحت شدم، ... اسمش را پرسيدم ...

ـ «سيد مرتضي آويني»!

شوكه شدم، مرتضي! تو؟!

اين يادداشت را مرتضي نوشته است، براي من و تو:

«من از یک راه طی شده با شما حرف می زنم، من هم سال های سال در یكی از دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام، موسیقی کلاسیک گوش داده ام، ساعت ها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را  ـ بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم ـ طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: عجب فلانی چه كتاب هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد ... اما سرانجام تمام نوشته‌هایم (تراوشات فلسفی، داستان‌های كوتاه، اشعار و ...) را در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم كه دیگر چیزی كه حدیث نفس باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاورم … سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، تا هر چه هست خدا باشد.»

مي دانستم آهنگ گوش مي كند ... .

 


نوشته شده در: ۱٦ فروردین ۱۳۸٥   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





یا مقلب القلوب

هفت سین 85 ما فقط یک سین دارد: «سیدالشهدا»!  

 

 

حالا دیگر وقت خواندن اخبار رجاء‌ است

مجلس خیلی شادی بود، صدای تار و تنبور و آواز بلند بود، همه کف می زدند و شادی  می کردند، «جهانگیر» به پشتی تکیه داده بود و با لذت به موسیقی گوش می کرد. واقعا چه لذتی دارد. بعد از چند لحظه به یکی از صاحبان مجلس گفت: «به تار زن بگویید تار پنجمش مشکل دارد، درستش کند»! همه مبهوت ماندند از تبحر این استاد جوان موسیقی. مجلس ادامه پیدا  می کند، مجلس خیلی شادی است، شب از نیمه گذشته است، صدای تار و تنبور و آواز بلند است ...

دیشب رفته بودم محضر «میرزا جواد آقا ملکی تبریزی»، استاد اخلاق امام، رساله لقاءالله، صفحه63:

«قبل از ارتکاب معصیت باید اخبار خوف بر خودش بخواند بلکه خودش را منصرف نماید، بگوید به خود شاید اگر این عمل را مرتکب شدی خدا دیگر هیچ وقت  تو را نبخشد و بگوید: انی لا اغفرلک ابـدا (تو را دیگر نخواهم بخشید، تا ابد، هرگــز!) ، زیرا که میان عبد و مولا اندازه ای از مخالفت هست  که تا ان حد صلاحیت عفو دارد و اگر از آن حد گذشت دیگر قابل آمرزش نیست، در هر معصیتی این احتمال  هست، لذا باید انسان خود را بترساند تا برگردد.

همچنین در حال معصیت باید بیشتر خود را بترساند زیرا که ملک الملوک (جل شأنه العظیم) ایستاده حاضر و ناظر، و بنده در حضور مقدسش هتک حرمت او را می کند؛ در آن حال باید خیلی خائف و لزران باشد، از هر جای عمل برگردد خوب است. اگر نستجیربالله شهوت غالب آمد و برنگشت و معصیت را انجام داد و  بعد  پشیمان شد، حالا دیگر وقت خواندن اخبار رجاء (امید) است برخود ، تا این که شیطان ملعون او را مایوس نکند از توبه...»

«أ لم یَأنِ للذین ءامنوا أن تخشع قلوبُهم لذکر الله» ... آیا وقت آن نرسیده است که قلب های آنان که به زیبایی خدا ایمان دارند در برابر یاد او خاشع شود ... (حدید،16) «قل یا عبادیَ الذین اسرفوا علی انفسهم لاتَقـنُطُوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا ان ربی لغفور رحیم» ... به بندگان گنهکارم که به خودشان ستم کرده اند بگو که از رحمت خدا ناامید نباشید، خدا همه گناهانتان را خواهد بخشید، همه گناهان را، پروردگارم آمرزنده و مهربان است ... (زمر،53)

جهانگیر همه  تار و تنبور هایش را می­شکند، بعد هم می­شود «میرزا جهانگیرخان قشقایی»، از بزرگان اخلاق و عرفان! همه حسرتش را می­خوردند!

آیا وقت آن نرسیده است؟

 

 


نوشته شده در: ٢ فروردین ۱۳۸٥   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3

شخصي نزد آيت الله بروجردی رفت و گفت: يكي از طلبه‌هاي شما جنسي را از مغازه من دزديده است. ايشان در پاسخ فرمود: «آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است.»
 




 


يه ؟ داشتم