«عشق به ...» به جاي اين چند نقطه چه چيزي را مي شود گذاشت؟ واژه هاي زيبا و زيادي به ذهن مي آيد، اما كلمه اي هست كه اصلا به ذهن خطور نمي كند و يا سالي فقط يك بار، آن هم براي چند ثانيه اجازه نفس كشيدن پيدا مي كند؛ و آن كلمه اين است: مرگ! ... يعني مي شود: عشق به مرگ!

چه تناقضي، چه پارادوكسي ... عشق كجا و مرگ كجا!

تا الان انسان هاي متفاوت را ديده ايد؟ يعني انسان هايي كه جور ديگري فكر مي كنند و از پنجره ديگر به تماشاي هستي نشسته اند. تا حالا خواسته اي متفاوت از ديگران باشي؟ از يك نوع ديگر، از يك سنخ ديگر، به آدم ها بماني و از آنها نباشي و برتر باشي.

«عشق به مرگ»، تعبيري جدا از ديگر تركيب هاي ساخته ذهن بشر است كه آن را تنها مي توان در قاموس زندگي انسان هاي متفاوت يافت؛ انسان هايي كه ديگرگونه مي انديشند و بالطبع و بالتبع رفتاري ديگر دارند.

‍«عشق من به مرگ، بيش از علاقه طفل به سينه مادر است!» اين را امير مومنان ـ ع ـ گفته است.

چمران، خداي عشق هم مي نويسد: «خدايا، دردمندم، روحم از شدت درد (عشق) مي سوزد، قلبم مي جوشد، احساسم شعله مي كشد و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.»

و اين هم چند خطي است از شهيد ابراهيم عطايي، دانشجويي كه در هنگام اجراي حكم ارتداد سلمان رشدي در سال ۶۸، با گلوله تيم حفاظت دولت انگليس ابليس از رشدي، به شهادت رسيد، ببينيد: «شيريني و لذت زندگي در اين است كه مرد به دنبال مرگ برود و آن را در آغوش بكشد. شيريني زندگي در آنجاست كه حلاوت مرگ را دريابي و اين چنين است كه قاسم بن الحسن - ع -  از مرگ تعبير احلي من العسل دارد ... »

راستي اين عشق چگونه به دست مي آيد؟...

اصلا چرا بايد عاشق مرگ شد و با آن انس گرفت و از آن نهراسيد و به آن عشق رسيد؟ پاسخش را از زبان يك انسان متفاوت بشنويد، از زبان سيد مرتضي آويني:

« آنان را كه از مرگ مي ترسند از كربلا مي رانند ... اگر با مرگ انس نگيري خوف راه تو را خواهد زد و آنگاه امام عشق را در صحراي بلا رها خواهي كرد ... »

و مرا از كربلا رانده اند، تو را چطور؟!

 

يک کليک:

  • کلیپ ويژه اولين سال پرواز محمد مهدی مهدی زاده ـ پسردايي ام ـ  و دوستش اميرحسين درمان. (نجواهايشان با امام عصر عج)

نوشته شده در: ۱٩ آذر ۱۳۸٤   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3

شخصي نزد آيت الله بروجردی رفت و گفت: يكي از طلبه‌هاي شما جنسي را از مغازه من دزديده است. ايشان در پاسخ فرمود: «آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است.»
 




 


يه ؟ داشتم