توي حجره نشسته بودم و داشتم مجله «همشهري جوان» را ورق مي زدم. تنها بودم. عباس، محسن، حامد، هيچ كدام از هم حجره اي هايم نبودند. پيش خودم گفتم:«پاشم برم پيش كسي يه خورده حرف بزنيم دلم باز شه» راه افتادم رفتم بيرون ... گلزار شهدا ... قطعه ۴، رديف ۷، شماره ۵۳۴، شهيد ...

«هيچ كس هم اگر باور نكند تو باور مي كني، تو مادر مني، تو مرا بزرگ كردي بي آنكه يك دروغ به من بياموزي... وقتي ناظم مدرسه گفت كارنامه ها را پدرهايتان بايد امضا كند پرسيدم: مادر چطور؟ مادر نمي تواند امضا كند؟ عصباني شد، فكر كرد كه من احمقم و حرف به اين سادگي را نمي فهمم و اين فكرش را بلند عنوان كرد ـ‌ پيش همه بچه ها ـ‌ و بچه ها به من خنديدند و من توضيح دادم كه حرفش را فهميده ام، عصبانيتش بيشتر شد و گفت: حيوان نفهم! و مرا مثل يك حيوان از كلاس بيرون انداخت. معلممان، معلم بي احساسمان هم ايستاده بود و از من دفاع نكرد.

وقتي به خانه آمدم دلم شكسته بود طوري كه با گريه هم آرام نمي گرفت، به اتاق بالا رفتم، عكس پدر را از طاقچه برداشتم و به زمين گذاشتم. كارنامه را گذاشتم پيش روي پدر، گفتم: امضا كن!‌ نگفتم خواهش مي كنم، گفتم بايد امضا كني اين بايد را مدرسه گفته، حرف هم نمي فهمد، من هم ديگر حرف نمي فهمم، بايد امضا كني ...

نمي دانم به خواب رفتم يا نرفتم، احساس كردم كه بويي شبيه بوي گل سرخ در هوا مي پيچد. بعد در باز شد و يك سپيدي مثل مه تمام در را گرفت. در ميان در پدر را ديدم، لبخند بر لب داشت، نگاهش آنقدر لطف داشت كه مرا قطره قطره آب مي كرد. پدر حركت كرد، كارنامه ام را از روي زمين برداشت، تايش را باز كرد و پاي كارنامه را امضا كرد. دو دستش را گذاشت روي صورتم، اشكهايم را پاك كرد و پيشاني ام را بوسيد. خود را در بغل پدر انداختم و باز هم گريه كردم. بوي گل سرخ ديوانه ام كرده بود. پدر به سرم دست كشيد، موهايم را بوسيد و بلند شد كه برود. « بابا نرو ما خيلي تنهاييم» « من جايي نمي روم، هستم، هميشه پيش شما هستم» و بعد آنقدر آرام و سبك از جا بلند شد و رفت كه من اصلا نفهميدم، به طرف در دويدم و فرياد زدم: بابا جان، بابا جان، كه پدر رفته بود و تو از پله ها بالا مي آمدي، حالا اين كارنامه، اين امضا و اين هم بوي پدر، اگر باور نمي كني، نكن.» (۱)

... شماره ۵۳۴، شهيد حجت الاسلام سيد مجتبي صالحي خوانساري، همان شهيدي كه امضا مي كند! ۳۰ بهمن۶۲ هم نوبتش شد و رفت ديدار ليلي.

«و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا، بل احياء عند ربهم يرزقون» و آناني را كه در راه خدا كشته مي شوند مرده مپنداريد، آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند.

«حالا اين كارنامه، اين امضا و اين هم بوي پدر، اگر باور نمي كني، نكن.»

 

 

پانوشت:

۱. سانتاماريا، سيد مهدي شجاعي، ص ۳۰۵(با تلخيص)

 

يک کليک:

عکس طلبه ۳ از مزار مطهر شهيد

 


نوشته شده در: ٢٧ بهمن ۱۳۸٤   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3

شخصي نزد آيت الله بروجردی رفت و گفت: يكي از طلبه‌هاي شما جنسي را از مغازه من دزديده است. ايشان در پاسخ فرمود: «آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است.»
 




 


يه ؟ داشتم