«اشک نمی دانست که بخشکد یا جاری شود و بغض نمی فهمید که بماند یا بشکند، و قلب، قلب مانده بود که بایستد یا بتپد» ... و سلام بر گنبدهای فروریخته!

اگر آن روز در کوچه های بنی هاشم، دست های سیاه ابلیس بالا نمی رفت، امروز گنبدهای طلایی پایین نمی آمد، اگر آن روز کودکان زهرا ـ س ـ  نمی ترسیدند، امروز پایه های سامرا نمی لرزیدند ... اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد ... .

 

 

این جوان عاشق است

 بد جوری عاشق شده بود. سعی می کرد کسی نفهمد اما از حرف ها و کارهایش فهمیده بودم که گرفتار کسی شده است. محمد هم فهمیده بود، به حالش تاسف می خورد و می گفت:«بیچاره ناصر، ببین به چه روزی افتاده» بعضی وقت ها ناصر می آمد پیش من و می نشستیم و دوتایی کلی حرف می زدیم، وقتی حرف هایمان به عشق می رسید می گفت: «عاشقی عالمی داره، هر کی نچشیده نمی دونه، نمی فهمه...» و بعد هم چشم هایش پر از اشک می شد. خیلی عاشق بود، اما هیچ وقت فکر نمی کردم که  به خاطر عشقش حاضر باشد جانش را هم از دست بدهد ... این آخرین یادداشت ناصر است:

 

«تو چه می دانی که عشق چیست؟ ... ما را به جرم عشق مواخذه می کنند گویا نمی دانند که عشق گناه نیست. اما کدام عشق؟ خداوندا! معبودا! وقتی فهمیدم که عشق به تو پایدار است و دیگر عشق ها دروغین است به عشق تو دل بستم. بعد از چندی که با تو معاشقه کردم  یکباره به خود آمدم و دیدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم. فهمیدم که در این مدت که فکر می کردم عاشق تو هستم اشتباه می کرده ام. این تو بوده ای که عاشق بنده ات بوده ای و هرگاه او صید شیطان شده، تو دام او را پاره کرده ای ...

 

آری، تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار می کردی و به انتظار یک صدا از جانب معشوقت می نشستی. اما من بدبخت ناز می کردم و شب خلوت را از دست می دادم و می خوابیدم. اما تو دست بر نداشتی و این قدر به این کار ادامه دادی تا سرانجام من گریزپای را به چنگ آوردی و من فکر می کردم با پای خود آمده ام. وه چه خیال باطلی! این کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود.

مرا که به چنگ آوردی به صحنه جهادم آوردی تا به دور از هر گونه هیاهو نرد عشق ببازی. کمند عشق را محکم تر  کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولین جرعه آن را که نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه ای دیگر کردم، اما این بار تو بودی که ناز می کردی و مرا سر می گرداندی. پیاله ام را به طرفت دراز کردم و تقاضای جرعه ای دیگر کردم اما پیاله ام را شکستی. هر چه التماس کردم که جامی دیگر بده تا از حجاب جسمانی بیاسایم ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی . اکنون من خمارم و پیاله به دست هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر می برم . ای عاشق من! ای واله ی من! پیاله ام را پر کن و مرا در خماری مگذار.  تو که یک عمر به انتظار نشسته بودی، حال که به من رسیده ای چرا  کام دل بر نمی گیری؟ تو که از عشق دم می زدی چرا هم اکنون مرا در انتظار گذاشته ای؟ اگر بدانم که خریدار متاعم نیستی و اگر بدانم که پیاله ام را پر نمی کنی پیاله را خود می شکنم و متاعم را به آتش می کشم تا در آتش حسرت بسوزی ...»

چند روز بعد خبر آوردند که دانشجوی ۱۹ساله، ناصرالدین باغانی در تاریخ ۱۱اسفند ۶۵در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسیده است.

«و تو چه می دانی که عشق چیست؟»


نوشته شده در: ٩ اسفند ۱۳۸٤   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3

شخصي نزد آيت الله بروجردی رفت و گفت: يكي از طلبه‌هاي شما جنسي را از مغازه من دزديده است. ايشان در پاسخ فرمود: «آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است.»
 




 


يه ؟ داشتم