یک:

 

«اگر دیر آمدم ...» مجروح نبودم، امتحان داشتم، دارم، خواهم داشت ... (بقیه اش رو خودتون صرف کنید!)

 

 

دو: پدربزرگ 4 ساله من!

 

جشن تولد پرشین بلاگ هم برگزار شد. پرشین بلاگ اکنون ششصد هزار وبلاگ فارسی را پشتیبانی می کند.

پرشین بلاگ در حالی که چهار سال بیشتر ندارد، خودش را پدربزرگ وبلاگ های فارسی می خواند. اما تا آنجایی که من یادم می آید پدر بزرگ من (حاج عباس ...) وقتی پدربزرگ شد که سنش خیلی بیشتر از این حرف ها بود، خیلی. بچه 4 ساله را چه به پدربزرگی!

در این مراسم ۱۵ وبلاگ برتر هم معرفی شدند ... خواهش می کنم!

 

گزارش ایسنا

گزارش فاوا نیوز 

 

 

سه: بوته خار

 

ـ نمیشه، من اصلاح بشو نیستم.

نگاهش می کند، بعضی ها بزرگ می شوند اما هنوز مثل بچه ها فکر می کنند.

ـ به نظرت وقتی آدم جوونه، صفات بدش ریشه دار شده؟ یعنی شده جزئی از شخصیتش؟

ـ  ... خب هنوز نه.

 

ـ همین، یه صفت بد درست مثل یه بوته خار می مونه که توی یه زمین رشد کرده، تو تا وقتی جوونی هم این بوته ضعیفه و ریشه نگرفته، هم تو قدرت داری، خیلی راحت میتونی بکنی برای همیشه بندازیش دور، اما چند سال دیگه که بگذره، هم این بوته خار قوی و ریشه دار میشه هم تو ضعیف میشی، دیگه نمیشه کندش، الان میشه، الان میتونی، الان وقتشه، تو میتونی یه کاری بکنی که یه سال یا کمتر از یه سال دیگه، یه شخصیت دیگه داشته باشی. یه شخصیت متفاوت با الان، می خوای؟

 

 

 

 

 

چهار: میدونی منم خیلی گرفتار این حس شدم

 (از دوستانی که به دلیل محدودیت نتوانستم نظراتشان را بنویسم، عذرخواهی می کنم.) 

شاکی: اخوی م.ا رو بفرستش اینجا ببینه همه لنگه خودشن بینه ....هیچی باز بی قرار شدم.

  

ققنوس: راستش من هم دست کمی از م.ا.  ندارم.

 

علی: منم آره ... چند شب پیش ها اون قدر از دست خودم عصبانی بودم که...که... (ولش کن نگم بهتره)...ولی هنوز سر قرار ها می رم...اونم که همیشه سر قرارها هست...همیشه ی همیشه...

 

روح نورد: ما در این جور مواقع فقط باید هر لحظه از خودش هدایت بطلبیم. در این صورته که اگر هم ندانسته کار خلافی کردیم خودش تصحیح اش می کنه. اون معرکه است...

 

اپسیلون (گل دختر): نه فقط م.ا که خودشون رو متهم به تکفیر می کنن بلکه هر کس تا  حدی این احساسات رو داره.

 

میثم: منم بعضی اوقات از خودم بدم میاد ولی افتخار میکنم که هفته ای یکبار در مجالس اهل بیت شرکت میکنم و به اربابم میگم:ای خواجه به زشتیم مرا دور مکن.

 

Sadat: دو آیه ای به ما گنهکارا خیلی امید می ده ...

 نبیء عبادی أنی أنا الغفور الرحیم خبر بده به بندگانم که من آمرزنده ی مهربانی هستم ...

 قل یا عبادی الذین أسرفوا علی أنفسهم لا تقنطوا من رحمه الله إن الله یغفرالذنوب جمیعا إنه هوالغفور الرحیم بگو ای بندگان من که اسراف کردید در جان و نفستان ، ناامید نباشید از رحمت خدا . همانا خدا می آمرزد همه ی گناهانتان را  و اوست آمرزنده ی مهربان

 

مسافر: همه ما در زندگیمون گناه های بزرگ و کوچکی کردیم ولی کسی که می فهمه گناه کرده و از گناهش ناراحته این بعنی خدا بهش توجه داره.

 

سید حسین: همه ی ما یه روزی جای م.ا. بودیم یا هستیم و یا خواهیم بود. اما مهم اینه که م.ا. می فهمه و می دونه. مهم اینه که اگه آلوده هم هست اما بیداره اما می بینه اما دوست داره برگرده. 

 

زهرا: «شرط عاشقی اینه که سر قرار به موقع بیای. اگه خدایی، یکی رو دوست داشته باشی دیر سر قرار می ری یا همیشه زودتر می ری که معطل نمونه؟ اگه واقعا دوستش داری ...».

 

م.ا. واقعا دوستش داری؟ ... بذار یه چیزی هم من بگم؛ اگه هر موقع که لیلی در میزنه سریع بری یه آبی به سر و روت بزنی و بعد بری در رو باز کنی، از خیلی ها جلو می زنی، از خیلی ها ... این رو از خودم نمیگم، آیت الله قاضی (از عرفای عالی مقام) می گفتند:«هر کس نمازش را اول وقت خواند و به مقامات معنوی نرسید مرا لعن کند.»

 

فقیرترین: خوش به حال م.ا. بازم به قول حاج آقا دولابی درد داشتن هنره.

 

مرغ سحر: واقعا به این نقطه رسیدن، بیقرار شدن و دلتنگی کردن خودش سعادتیه.

 

مهدی (بچه های قلم): خوش به حال این رفیقمون که هنوز عاشقه.

دریا: ... اشک هام سرازیر بود، به یاد خودم افتادم که روزی نیست که گناه نکنم اما می دونم که خدا آنقدر مهربونه که وقتی من را می بینه که با همه ضعف هایی که دارم بازم دوسش دارم و سعی می کنم بهش نزدیک بشم و تازه دست دیگران را بگیرم، منو می بخشه. می دونی از کجا می فهمم که منو بخشیده؟ از اون جا که اگه یک روز بهم نگاه نکنه اون روز حالم آنقدر بد می شه که می خوام از غصه دق کنم. بعضی وقت هام خدا دلش می خواد غرور مون را بشکنیم .به پاش بیفتیم و زار بزنیم. چقدر لحظات قشنگیه!

قلب مطمئن: میدونین من هم روم نمیشد برم سر قرار ها ... راستش اونقدر بد کرده بودم که حتی وقتی دعوتم کرد روم نشد برم ... حالا از اون روز ها گذشته ... من تازه یاد گرفتم سر همه قرار ها حاضر باشم و بعد بهش بگم که خدایا تو شاهدی که چقدر دوستت دارم اما اما این دل رو ببین! همش میخواد بین من و تو جدایی بندازه، ببین ببینش همش میخواد من رو جلوی تو بی آبرو کنه نقصیر من نیست تقصیر دله! بیا...بیا دعواش کن بیا ...بیا بهش یاد بده که درست رفتار کنه، بیا ...بیا عاشقش کن.!

و خانم سارا هم نوشت ... با دست خط خودش بخونید:

نویسنده: سارا (در برابر خدا)

پنجشنبه، 18 خرداد 1385، ساعت 0:28

میدونی منم خیلی گرفتار این حس شدم...یه مدت روم نمیشد برگردم...یه مدت اینقدر شرمنده اش بودم که میگفتم اگه بخوام برم سرنماز خدا ازم رو برمیگردونه...اما دیدم هیچی و هیچ کس جز خودش آرومم نمیکنه...دلم بیتاب بود...بی تاب نیایش...بی تاب درد دل با اونی که هیچوقت تنهام نذاشته...خلاصه دل رو زدم به دریا...گفتم می ایستم به نماز...اینقدر زار میزنم تا دلش به رحم بیاد و منو ببخشه...آخه خودش گفته بخوانید مرا پس اجابت کنم شما را....خواندمش...از ته دل...از اعماق وجود...من رو بخشید و این بخشش رو با تمام روحم حس کردم...از سر سجاده که بلند شدم...سبک بودم...خیلی سبک....آروم آروم... گفتم: خدایا ممنونم...به خاطر همه چیز...

 

 

دلم بی تاب بود، بی تاب نیایش ...

خوش به حال این رفیقمون که هنوز عاشقه ....

واقعا به این نقطه رسیدن، بی قرار شدن و دلتنگی کردن خودش سعادتیه ...

مهم اینه که م.ا.  می فهمه و می دونه، مهم اینه که اگه آلوده هم هست، اما بیداره اما می بینه اما دوست داره برگرده ...

 


نوشته شده در: ۱ تیر ۱۳۸٥   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3

شخصي نزد آيت الله بروجردی رفت و گفت: يكي از طلبه‌هاي شما جنسي را از مغازه من دزديده است. ايشان در پاسخ فرمود: «آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است.»
 




 


يه ؟ داشتم