۞ یک: راز تنهایی من

 

بعضی وقت ها که یک چیزی را گم می کنیم همه فکرمان به هم می ریزد، توی کلاس، توی ماشین، توی راه ... «کجا گمش کردم؟»

اما بعضی وقت ها آدم یک چیزی را گم می کند، اما خودش هم نمی داند چیست، فقط می داند یعنی مطمئن است که یک چیزی گم شده، جای خالی یک چیزی بدجوری اذیتش می کند اما خودش هم نمی داند چیست، احساس می کند یک قطعه از وجودش نیست، گم شده، غیبش زده. احساس می کند تنها است.

می رود پیش دوستانش، می گوید، می خندد، تعریف می کند، شوخی می کند ... اما بیرون که می آید باز می لرزد دلش، دستش.

هنوز قطعه گمشده اش را پیدا نکرده، سینه اش مالامال درد است «ای دریغا مرهمی» ، دلش از تنهایی به جان آمده است «خدا را همدمی»، راه می افتد می رود دنبال یک همسر، یک همسفر، شاید این همان گمشده اش باشد ... چند روزی می گذرد، ماه و سال هم، اما باز ... نه، این هم نیست.

کتاب های زیادی می خواند، از «کارل گوستاویانگ» روانشناسی و دین را، از «کوونتام» مذهب و ضد مذهب را، از «ویلیام جیمز» دین و روان را، همه یک چیز می گویند: این یک احساس فطری است، این که آدم ها احساس می کنند یک قطعه ای از وجودشان نیست، این احساس خلا، این فطری است.

استادی می گفت: «دل آدمی بزرگتر از این زندگی است و این، راز تنهایی اوست.»

 

 

 

۞ دو:

 

بچه های بسیجی دانشگاه امیرکبیر کامنت گذاشتند که: «آخرین مطلب وبلاگ بسیج دانشگاه را لطفا روی وبلاگتون بذارید و به دوستاتونم بگین این کارو بکنن.» گفتیم.

 

 

 

۞ سه: دارم میرم کربلا...

 

 

یک کلیک:

پخش زنده حرم عشق

 

سفرنامه های کربلا:

یک گروه 18 نفره از دوستانم (بین خودمون بمونه ها، ضایع الحسین شدند به جای زایرالحسین! الان فردا میان طلبه3 رو اعدام انقلابی میکنن!) ـ محمد (از دوستان) ـ  قلب مطمئن ـ مهندس فخری (مدیر پارسی بلاگ)

 

وصیت نامه:

این چند روزی که ما داریم میریم به زیارت زندانیان ابوغریب و بازدید از مجسمه حقوق بشر آمریکا و دیدار با سپاهیان برادر! زرقاوی و اینا ... وبلاگ دست برادرمه، هکش نکنید ها!

اگه هم که یاران زرقاوی یه بمب نثارمون کردند و برنگشتیم که ... اشکاتون رو پاک کنید، خواهش میکنم، هنوز که اتفاقی نیافتاده ... چی؟ اشک شوق؟!


نوشته شده در: ٩ تیر ۱۳۸٥   توسط: مجید          لینک یادداشت                                                         اشتــراك +





طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه اي از نسل سوم طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي طلبه نسل سومي talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3 talabeh3

شخصي نزد آيت الله بروجردی رفت و گفت: يكي از طلبه‌هاي شما جنسي را از مغازه من دزديده است. ايشان در پاسخ فرمود: «آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است.»
 




 


يه ؟ داشتم