تاوان زود آمدن

بعضي آدم ها زودتر از زمان خود به دنيا مي آيند، برخي ده سال، بعضي بيست سال، عده اي صد سال و تعداد اندكي هم قرن ها زودتر چشم به تماشاي هستي مي گشايند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اين عده حرف هايي مي زنند و از مسائلي سخن مي گويند كه مردمان آن زمان از درك آن مفاهيم عاجزند. تاوان اين زود آمدن آن مي شود كه مي شوند غربت مجسم، آنقدر تنها مي شوند كه گاه  مانند اميرمؤمنان – عليه السلام – فقط چاه به حرفهايشان گوش مي سپارد، آن هم در نيمه هاي شب كه نفس هاي اماره و تنگ نظر در خواب باشند و زبان به ملامت نگشايند. البته درباره حضرت امير -ع- بايد گفت كه ايشان هر زمان كه  پا به  دنيا مي گذاشتند زود بود،  1300 سال پيش، امسال و يا 1300 سال بعد.

ملاصدرا (فيلسوف) هم در زمره اينان بود، حرف هاي جديد او درباره مسائل فلسفي بسياري را برضد او شوراند. حرف هايي كه امروزه از بهترين نظريات فلسفه اسلامي شناخته مي شوند. ملاصدرا هم مزد حرف هايش را گرفت: «آوارگي كوه و بيابانم آرزوست...»

«عين – صاد» را مي شناسيد؟ استاد «علي صفايي حائري» را مي گويم. او هم كسي است كه تنها است. مجتهدي است كه رمان مي خواند، فقيهي است كه فيلم نقد مي كند، يك روحاني است كه با هنرهاي غربي آشنا است و با هنر و هنرمندان (ملاقلي پور، شورجه، سلحشور، ميركريمي و ... ) انسي ديرينه دارد.هنر، ادبيات و سينما از مقولاتي است كه براي اين استاد حوزوي اهميت بسياري دارد.

سهيل محمودي (شاعر) مي گويد: «خيلي از شعرهايي كه كه من حفظ بودم، روحشان را وقتي آقاي صفايي مي خواند، حس مي كردم.»

طالب زاده (كارگردان متعهد) هم مي گويد: «بچه های هنرمند انقلابی، تمنای پرچمداری هنر اسلامی را از آقاي صفايی داشتند ، که ايشان قبول نمی کرد.»

اخلاق شگفت استاد نيز مثال زدني است: «يك بار يك جواني با تيپ رپ براي ديدنش آمده بود قم. از همسايه ها كه نشاني شيخ را مي گرفت، يكي از همسايه ها گفته بود با اين وضعيت فكر نكنم شيخ قبولت كند. جوان مي گفت همين كه شيخ در را باز كرد، آنقدر تحويلم گرفت و با مهر و محبت برخورد كرد كه انگار سال هاست مرا مي شناسد و خيلي وقت است منتظر من بوده»

اين را هم يكي ديگر از شاگردان استاد مي گويد: « آن ديگری سال ها قبل از انقلاب، سوار بر ترک موتور، هوس می کند سر به سر شيخی که در کنار خيابان ايستاده است بگذارد و تفريح شبانه ای داشته باشد که نه پس از روزها، که دقايقی بعد خود را گرفتار جذبه ای شيرين می يابد و سر از طلبگی در می آورد...»

بياييد او را از تنهايي در بياوريم، نشاني خانه شان؟ نه ... او شش سال است كه ديگر به خانه شان نمي رود، 22 تيرماه 78 آخرين روزي بود كه او بود. جاده مشهد اين بار بي وفايي كرد و استاد را برنگرداند، ولي من هنوز چشم به راهم، استاد! منتظرم، برگرد...

 

يك كليك:

  • آلبوم تصاوير استاد صفايي حائري
  • «با عمل موعظه مي كرد»، به قلم ميثم زين الديني (مجله سوره)
  • «زندگي بي تكرار» ، به قلم نصرت الله تابش
/ 48 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهپویان

بنام الله.....خوشحال میشیم شاهد حضور سبزتون در وبلاگمون باشیم.....یاحق

t-a-r-a-n-e-h

سلام/ يارب چه چشمه ايست محبت مادر ، كه من از آن يك قطره آب خوردم و دريا گريستم........ الان كه خوب فكر ميكنم به اين نتيجه ميرسم كه اگه دل نبود اين انسان چه چيزي رو مي تونست با سنگ مقايسه كنه ! اگه خزان نبود چطور ميتونست دل خودش رو به مهمونيه غنچه ببره ! اگه جدايي نبود چطور مي تونست فاصله ها رو معني كند ! اگه ديوارنبود چطور ميتونست زشتي ها رو پنهان كنه!/مادر روزت مبارک/منم آپم ومنتظر/بای بای

سید محمد انجوی نژاد

سلام داداش . وبلاگ را کامل خوندم و تقریبا همش مفید بود . ممنونم دعوتم کردی . اپدیت کردی منو هم قابل بدون . شرمده . یا علی .

رهپویان

بنام الله.....سلام ....برادر بزرگوار اگر موافق باشید تبادل لینک کنیم.....یاحق

roohollah riazi

طلبه جان نمی دانم چرا توی بلاگ رولينگ آپديت نمی شی يه سری بزن و حداقل خودتو پينگ کن.

abbas

اغلب اونايي موفق می شن که کمتر تعريف و تمجيد شنيده باشن!! :‌دی می شه تو وبلاگ من امضا بدين؟؟؟؟؟؟ :دی

شهيد آينده

سلام من هميشه يه ارادت خاصی خدمت طلبه ها داشتم البته هميشه که نه يعنی از سال سوم دبيرستان ارادتم به طلبه ها شروع شد اونم نه با برخورد با طلبه ها بلکه با سفری که مناطق جنگی جنوب داشتم حالا ديگه چطوری بهشون ارادت درست کردم اونش بمونه امروز اومدم ايميلمو باز کنم با يه عالمه ميل مواجه شدم که يکيش مال شما بود وبلاگت هم قالبش زيبا بود هم اسمش اما راستشو بخوای چون توی کافی نت بودم نتونستم وبلاگتو بخونم هر وقت رفتم خونه حتما مطالبشو هم ميخونم موفق باشی

سزار

دردناک ترین بخش زندگی است وقتی است که خاطرات آدمهای دوری که که روزی نزدیک بودند و دوستشان داشتی و امروز دیگر تنها همان خط تلخ خاطره در شب اندوه تو هستند . به سراغت بیایند و روز و شبت را از آن خود کنند و تو بمانی با این حجم متراکم غم و درد و رنج . چه باید کرد ؟ مرگ می آید و می برد و تمام میکند و تو فقط قادری خاکسترهای یادهای دورت را بغل بزنی و هی آهی هم بکشی . سر شانه های مرگ هنوز روی سینه ام سنگین است . هنگامه عروج مینایم آسمان ابری بود و دلم مات و هنوز گیجم . توهم حتم دارم کسی را داری که برایش نجوا کنی در تاریکی و جوابی را بدهد در رویای صادقه و بعد تو در هم بروی و دلت بخواهد گریه کنی . مردگان سند مجازات زندگانند . مرگ زیبایی زندگی را در خودش به اسارت گرفته است . امروز که به داغ رفتگانم نشسته ام بیش از همیشه عاشق زندگی ام و بودن را میخواهم نزد کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که نیازمند منند . دلت را بردار و بیا سزار را در دم غروب جمعه اش تنها نگذار . من سخت نیاز به همدردی و هم کلامی با تو دارم

عماد

سلام استاد را زمانی که به مشهد می آمدند از نزديک زيارت کرده ام آن هم چند بار. اين توفيق تکرار نشدنی برای من بسيار مفيد بود و شخصيت ايشان نيز دوست داشتنی و تاثير گذار بود. خدايش رحمت کند

یه بنده خدا

سلام.اصلا ایشون رو نمیشناختم.امشب برای اولین بار بلاگتون رو دیدم و برای اولین بار با ایشون آشنا شدم.تا متن رو خوندم بغضم ترکید.و بی صبرانه منتظر آخرش بودم که نشونه ای از این ادم پیدا کنم و فوری برم سراغش.انگار یادم رفته بود که این جور آدما محاله شناخته بشن مگر بعد از مرگشون...مزارشون کجاست؟شاید بتونم این ارادت دیر آمده رو به روحشون ابراز کنم.ممنون که بارانی ام کردید.