حلقه نامه

«در آستانه نشست نوامبر شوراي حكام و در پي زياده خواهي كشورهاي غربي،طلاب حوزه علميه، همگام با دانشجويان، در روز جمعه ۲۷ آبان ماه، در سايت هسته اي نطنز حلقه انساني ... »<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با چند نفر از بچه ها صحبت كردم و قرار شد كه ما هم برويم. ساعت ۹ صبح جمعه، من بودم و باقر و علي و روح الله. ده دقيقه بعد عباس و موسي هم رسيدند. مجتبي هم آمد. طلبه هاي مدرسه هاي معصوميه، الهادي، حقاني و ... همه آمده بودند. ساعت ده و نيم بود كه حرکت کرديم. اتوبوس ما از آخرين اتوبوس ها بود كه از قضاي روزگار اتوبوس شماره يك از كار در آمد و اعجاب جهانيان برانگيخت!‌ توي راه بعضي بچه ها به شوخي پيشنهاد مي كردند كه: بياييد «عمو زنجيرباف» بازي كنيم تا موقع تشكيل حلقه جلوي ملت كم نياوريم و ثابت كنيم كه  ما جد اندر جد اين كاره بوده و هستيم و نسل اندر نسل طرفدار انرژي هسته اي! ... به نماز جمعه كاشان نرسيديم، باقر جلو ايستاد و  بقيه اقتدا كرديم ... تقريبا ساعت ۳ بود كه به سايت هسته اي نطنز رسيديم. البته از دور شبيه «وبلاگ» بود ولي مي گفتند «سايت» است! جمعيت خيلي زيادي آمده بود. يك طلبه و  يك دانشجو صحبت كردند و بعد هم رئيس سايت از اينكه آمار بازديد سايتش بالا رفته اظهار خوشحالي كرد! آهنگ يار دبستاني نواخته شد و همه حلقه ساز شدند، طرف ما، حلقه چند لايه اي شد. شايد فكر مي كردند كه تا بخواهند بروند ته حلقه، نشست شوراي حكام تمام مي شود ... و بالاخره حلقه هم تمام شد... جمعه شب، ساعت ۸ و ۲۰ دقيقه، قم.

 

يک کليک:

/ 36 نظر / 74 بازدید
نمایش نظرات قبلی
المذنب

سلام استاد؛ شما چرا اینقدر دیر به دیر مینویسید شما که اینقدر خوب موندی چرا؟ من لذت میبرم از افکار انتلکتو ال شما . برام جالبه که یه روحانی اینطور مینویسه و فکر میکنه شما میتونی افکار افرادی مثل منو با نوشتن اندیشه هاتون اصلاح کنی .پس یا علی مدد بنویس

.:: همنفس ::.

سالهااااااااااااا منتظرت شدم ولي در نزدي. . . بر زخم دلم گل معطر نزدي . . . گفتي كه اگر شود مي آيم اما . . . مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي!!!

.:: همنفس ::.

بابا داد اين حلق خدا در اومد . . . چرا بهروز (همون که خودتون می دونین) نمی شی ؟؟؟(من اگه این قدخ طرفدار داشتم هر روز که نه ولی خوب هر سال بهروز می شدم نه این عباس که هستم :دی)

.:: همنفس ::.

يه وفت فک نکنين که اينا رو می نويسم تا الکی کامند پر کرده باشماااا

.:: همنفس ::.

چند تا غلت لپپی تایپی تو پيام های غبلی بود که پوضش می طلبم

فاطمه

به نام حضرت دوست ...... یا ایها العزیز ! این بار با قلبی که اعتقادش را به زبان می آورد به استقبال تو آمده ایم ؛ و با چشمانی شرمنده - که سعی در رعایت آداب محضر تو دارد - به حضورت شرفیاب شده ایم . بهانه ای دیگر است که با ندای « اباصالح » صدایت زنیم و با ذکر « داعی الله » سلامت کنیم و با کلمه ی « ولی الله » درودت فرستیم و با گلواژه ی « العجل » انتظارت کشیم و با فریاد « ادرکنی » از تو کمک بخواهیم و با التماس « یا مهدی » از تو جوابی بطلبیم . تو از حال ما خبر داری که مسنا و اهلناالضر ، و انتظار دلمان را می دانی که تصدق علینا . به مادرت فاطمه سلام الله علیها که هنوز برایش اشک می ریزی ، سلام ما را بی جواب مگذار و ندای ما را بی پاسخ مگذار ... سلام بزرگوار ..... موفق باشید .... منتظر به روز های جدید شما هستم .... موید و مهدوی باشید .... در پناه حضرت دوست ....

قصه گو

سلام طلبه ی عزيز .. ممنون که افتخار دادين .. بله درسته..همه جا.. و خسته نباشيد ..... جای مارم خالی ...نه خالی که نبايد باشه.. جای مهم زنجير می بستين... من از همين جا می خونم:عمو زنجير باف..... يا حق

pooneh

بسيار زيبا است كم قالب طراحي . هم نوشته هايت .. و هم ديدي كه نسبت به خود داري ... پايدار باشي عزيز . باي

مصدق

آخوند حتی نمیخوام بهت سلام بگم چونکه میدونم به همین زودیها بارو بندیلت رو از وطنم به امید خدا جمع میکنی و نیازی نیست دیگه بهت خدا حافظ هم بگم ! فحشت نمیدم چون میدونم زیادشو خوردی ... فقط خواستم بگم موقع عوض کردن لباسات به کت و شلوار یقه انگلیسی اونا رو دور ننداز ...بذار حداقل نسل بعدی ما طرز پوشش آخوند نسل سوم رو ببینن !

ابراهيم

خيلی باحال می نوسی. مشتري متن هات شدم. موفق باشی داش