يادداشت يك روز من

پنج شنبه، ساعت 11 شب، حجره 198<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هنوز نتوانسته ايم با محسن هماهنگ كنيم، علي مي گويد: «فردا مي رويم در خانه شان.» تا الان شده ايم پنج نفر: عباس، علي، محسن، محمد و من. (‌و البته هر پنج نفر هم وبلاگ نويس، حال مي كنيد طلبه هاي up to date  را؟)

ساعت 12 مي شود، «چراغ ها را من خاموش مي كنم.»! (1)

 

جمعه، ساعت 8 صبح

موتور ها را جلوي خانه محسن خاموش مي كنيم. آهسته در مي زنم. محسن در را باز مي كند، جا مي خورد، علي مي گويد:«مي خوايم بريم يه جايي، مي آي؟» برايش توضيح مي دهد:«طرف جاده كاشان، درخت توت و ...» «‌فردا امتحان دارم» «‌بابا تو كه توي همه امتحان هاي خدايي، داري رفوزه ميشي، اينها كه مهم نيست،‌بريم؟»

 

جمعه، 5/8 صبح، جاده كاشان

گنبد مسجد مقدس جمكران را كه مي بيني، نمي تواني سلام ندهي، «‌السلام عليك ...»‌، نه، اين كلمه ها توي دهانم نمي چرخد، دستم را مي گذارم روي سينه:«آقاجون سلام، خيلي مخلصيم، خيلي ... ياد ما هستيد؟»

جلوتر كه مي رويم به بچه ها مي گويم: «‌يه جا نگه داريم يه چيزي بخريم.»

«‌اينها كه همه اش شته زده» هندوانه فروش مي گويد:«نه، سالمه»، عباس تكرار مي كند. ميوه فروش اين بار كمي عصباني مي شود و چاقويش را بلند مي كند و مي گويد:«‌چاقو مي زنم، اگه شته داشت عوضش دو تا بهتون ميدم» محسن مي گويد:«‌كه البته اون دو تا هم شته داره!» ميوه فروش خنده اش مي گيرد.

 

جمعه ، 9 صبح، پاي درخت هاي توت

عباس و محسن (اين دو هم حجره اي من)، رفته اند بالاي درخت توت و دارند اندر مزاياي توت خوردن از بالاي درخت خطابه اي سر مي دهند بس غريب.

نگاه سفيه اندر عاقلي! به آنها مي كنم و مي گويم:«‌بياين پايين، هم دست و پاي خودتون رو مي شكنين، هم دست و پاي درخت رو»،

در جواب فقط من را تهديد مي كنند، به مرگ، به نيستي (قربون هم حجره اي برم):«خيلي حرف بزني با همين توت ها مي كوبيم توي سرت ها!» مي ترسم، خيلي! ... راه مي افتم كه بروم «نماز خوف»‌ بخوانم! ... محمد، «ندايي»‌ سر مي دهد از آن طرف ها: «‌بچه ها بياين بشينيم، بسه ديگه، آخه چقدر خودسازي مي كنين؟!»

 

جمعه، 10 صبح، توتستان

زير درخت هاي توت و كنار جوي آب، دور هم نشسته ايم و گعده ـ به فتح گاف ـ‌  هم به راه (2). بحث سياسي مي شود (وقتي سه نفر از پنج نفر، عضو واحد سياسي باشند همين ميشه ديگه) «...نظر امام و شهيد مطهري هم اين بود كه روحاني ها مسووليت اجرايي قبول نكنن، اين توي كتاب پيرامون جمهوري اسلامي شهيد مطهري هم هست...»‌بحث داغ است. عباس اشاره مي كند كه پوست هاي تخمه را بريزيم يك جاي خوب! كفش هاي علي را مي گفت. آرام مي گويم:«‌يه خورده آب هم بريز توش».علي همين طور دارد بحث مي كند، آن هم با من! «بله، همين طوره علي، ادامه بده!» كفش هايش تازه بود، كمي دلم مي سوزد، البته فقط كمي!

محمد مي گويد:«بريم اون طرف تر هندوانه را بذاريم توي آب» زير يك درخت انجير باز زيرانداز را پهن مي كنيم. هندوانه را هم مي اندازيم توي آب تا غرق شود. خوب شد «‌سهراب»‌ (پسر آقاي سپهري!) همراهمان نيست و الا حالمان را مي گرفت:«‌آب را گل نكنيم ...»‌ اصلا من با سهراب مخالفم، آب اگر هم گل بشود چند قدم كه راه برود اصلا يادش مي رود، مثل بعضي آدم ها نيست كه وقتي دلشان گل آلود شد و از كسي ناراحت شدند تا آخر عمر اين آلودگي را نگه مي دارند، آب است، پاك و باصفا، بي خيال همه دلگيري ها مي شود.

مانده بوديم چه طوري هندوانه را بخوريم، چاقو نداشتيم، چون هيچ كداممان «خشونت طلب» نبوديم ... و بالاخره خورديم. (فعلا تو كفش بمونين كه چه طوري، ولي مطمئن باشيد با پوست نخورديم!)

محمد نگاهي به ساعتش مي كند:«‌موافقين بريم؟ به نماز جمعه نمي رسيم ها» ... صداي چكاوك ها توي گوشم مي پيچد.

 

جمعه، 5/12 ظهر، مصلاي قدس قم

آيت الله استادي چند هفته اي است كه امام جمعه قم شده است. اعتراض مي كند به صدا و سيما كه چرا انتقاد مراجع از حكم اخير رييس جمهور (ورود خانم ها به ورزشگاه ها) را خيلي پوشش خبري نداد. مردم تكبير مي گويند و من به ياد حرف هاي چند روز پيش آيت الله مصباح مي افتم:«رئيس جمهور خادمي ارزشمند و قابل احترام است، مرتكب اشتباهي شده كه منشا آن اين تصور بوده كه اگر بتوان از اختلاط در ورزشگاه جلوگيري كرد، احتمال فساد از بين مي رود و مشكل حل مي شود، غافل از اينكه مخالفت مراجع صرفا به اين علت نبوده بلكه حكمي است در اسلام كه همان طور كه نبايد مرد به بدن زن نامحرم نگاه كند، زن نيز به همين صورت نمي تواند به بدن مرد (بخشي كه معمولا پوشيده مي شود) نگاه كند.»

 

جمعه، 5/2 بعد از ظهر، حجره 198

يك لشكر خسته و گرسنه. مانده ايم ناهار را چه كار كنيم. راي گيري شروع مي شود:«نيمرو» ... «نيمرو با رب گوجه»‌ به ياد فيلم زير نور ماه مي افتم ...«نيمرو با نون اضافه!» ...

 

جمعه، 5 بعد از ظهر، حجره 195

از سالن سر و صدا مي آيد. در حجره را باز مي كنم. بچه ها دارند كفش هايشان را مي پوشند. روح ا... مي گويد:«مجيد، نمي آي فوتبال؟»

 

پانوشت:

1. حجره طلبگي درست شبيه اتاق دانشجويي است، به اين مي گويند وحدت حوزه و دانشگاه!

2. طلبه ها به دور هم نشستن و گپ زدن مي گويند «گَـعده گرفتن».

 

/ 118 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبت

سلام آقاجان کجايی؟ دلمون پوسيد بيا ديگه خيلی ارادت داريما

شاید بشود نامم را انسان گذاشت

من نمي گويم همه روحانيان را قبول كنيد، مي گويم همه آنها را رد نكنيد ... امام خميني اين حرف منم هست من اين حرفو قبول دارم، بزار يه خاطره از خودم تعريف كنم :فرداي عروسي دادشم خونه ي زن داداشم بوديم مهمونا رفته بودن ما مونده بوديم و چند تا از فاميلاي نزديك اونا؛ نميدونم بابت چي يكي از فاميلاي اونا به امام و رهبر بد و بي راه گفت؛ يعني حرفي كه خود طرف لايقش بود .بعد من خونم به جوش اومد؛ با منطق جوابشو دادم . بعد خودت بهتر ميفهمي اينا منطق نميدونن چيه همشون ميريزن سر يك نفر و هي مضخرف ميگن؛ هر چي هم دليل مياري انگار نميشنون؛ هر چي دليل آوردم انگار حرفامو نميشنيدن. بعد رسيدن به شيخا؛بازم همش لايق خودشون بود؛ من گفتم همشون بد نيستن؛ قبول دارم كه شايد بد باشه تو هر قشري ولي بدا فقط لباس خوبارو پوشيدن همين؛؛ولي اونا يكي يكي اومدن كم كه آوردن گفتن تو نميفهمي تو جون نا آگاهي تو از اهوال اين مملكت سر در نمياري؛همشون ريختن سرم من انتظار نداشتم كه با يك نفر صحبت مي كنم؛ صد نفري بيان قال كنن و يكريز حرف بزنن و هر چي دليل بيارم بگن نميفهمي گفتم :

شاید بشود نامم را انسان گذاشت

شما بيشتر نميفهمين حرف شما راست نيست شما حتي نميتونيد حرف حقيقت رو بشنوين (كسائي كه شلوغ بازي در ميارن ناتواني خودشونو ميرسونن) بعد يهو فهميدم من دارم با راديو حرف ميزنم ؛ چند تا راديو با هم اونم ولوم بالا (هيچي به حال خودم خندم گرفت آخه آدم عاقل با راديو حرف ميزنه؟؟؟؟؟؟) اونم وقتي فركانسشو شيطان بده هي ميگم راديو يه لحظه گوش كن اونم يك ريز نطق ميكنه؛هيچي پاشدم محل رو ترك كنم ؛ديدم بابام كار داره ميخواد بره منم از خدا خواسهيچي با هيبت كه يعني حرفاتون همش كشك رفتم و از شرشون راحت شدم. من طلبه ها رو دوست دارم؛ آرزو داشتم طلبه ميشدم (هنوزم دارم) بهتون غبطه ميخورم واقعا خوش به حالتون كاش منم ميشد مثل شما بودم؛ كاش ……. پانوشت من: خانواده ي ما مذهبيه داداشم خودش اين دختر رو (فقط و فقط خودش) پسنديد يعني بعد از گذشت سالها دوستي باهاشون حل شده حالا داداشمم ديگه يكي از اوناست؛ حالام ازشون دختر گرفته ما با اين خانواده رابطه أي نداريم مگر عيدا كه اونم من عيد نرفتم و اگه مهموني دعوتمون كنن (كه اونم من نرفتم) وقتيم اومدن عيد ديدني خواب بودم ( ا

یک انسان (فکر کنم سومی)

عمرا بتوني بيدارش كني) سعي ميكنم كمتر باهاشون رابطه داشته باشم خونه ي داداشمم كم ميرم مگر مجبور شم يعني راهي نباشه با زن داداشمم دوستي ندارم چون همش هدايت به شر ميكنه خواهر شوهر جان: اين چادر چيه ميپوشي آدم دلش پاك باشه (دل و ظاهر باهم يكين ) ولي اينا هر كاري ميكنن هر كاري و ميگن ما دلمون پاكه؛ ميخوان راحت باشن كسي بهشون گير نده وگرنه خودشون حرف خودشونو قبول ندارن؛ آدم هر جور كه دلش ميخواد ظاهرشو ميسازه هيچكس حرفمو نميفهمه ؛همه با من مخالفن حالا مامانمم سكوت ميكنه؛ شب عروسي خواهرم تور سفيد انداختن رو سرش (اونم تو خيابون) موهاش همه ديده ميشد خواهر بزرگم رفت شنل رو انداخت روي صورتش گفت: بابام اگه ببينه آتيش ميگيره (خود عروس انگار نه انگار)توي تالارم اومدن سر عروسشونو لخت كردن شنل رو هم نبود؛انگار خواهرمم مسخ شده بود مامانمم اول خودشو كشت ولي چيكار كني نميشه مجلسو به هم بزني كه (آبرو داريم‌) بعد ديگه فقط خود خوري ميكرد؛ دامادم هر دقيقه بدون ياالله مييومد تو ؛از دستش كلافه شده بوديم فاميلاي خودش كه طبيعي بودن ؛ خيلي بيش از حد راحت بودن

يک انسان (۴)

بعد عروسي گفتم : اينا چه خانواده أي بودن؛ چرا اينجوري كردن واقعا كه شورشو در آورده بودن داداشم گفت: يك شب هزار شب نميشه عيبي نداره هركسي رو تو گور خودش ميذارن من گفتم: شايد با هم مرديم تو گور دستته جمعي گذاشتنمون ثروت ملاك نيست آدم بايد ايمان داشته باشه بد داداشم گفت: تو يعني العان خيلي ايمان داري منم گفتم: من نميگم ايمان دارم؛ ايمان بالاتر از اين حرفاست؛ ولي من از اينجور آدما خوشم نمياد؛ بعد انگار به خودش برخورد؛ گفت: پاشو برو هنوز خرابت نكردم اصلا به تو چه منم گفتم: تو نظرتو دادي منم نظرمو دادم خدا خرابم نكنه من اصلا به حرفاي تو اهميت نميدم؛ كه ناراحت شم بعد رفتم توي اتاق اصلنم محلش نذاشتم؛ من به حرفام اعتقاد داشتم و اون فقط از كاراش دفاع ميكرد. ببخش خيلي حرف زدم دلم خيلي درد داشت و الا منم اين

يک انسان (آخری)

موقع شب از خوابم نميزدم اينا رو بنويسم (ساعت دو و چهل ديقست) توي قم شوهر خواهرم به شوخي گفت: شما بايد اينجا ازدواج ميكردين نگا اينجا همه ي زناش چادرين منم گفتم: كاش خدا لايق بدونه بعد حرم امام رضا؛ ( حرم حضرت معصومه و جمكرن) رو خيلي دوست دارم بعد اونم حرم امام خميني؛ دلم ميخواست دو روز سه روز تو هركدومشون بمونم ولي اينا براي تنها كاري كه وقت نداشتن يا كم داشتن مكاناي زيارتي بود خيلي زجر ميكشيدم ولي چه ميشه كرد؛ دلم ميخواد كه آدم خوبي باشم و سعي ميكنم كه باشم برام دعا كنين من بين اينا خيلي زجر ميكشم؛ افكارم با همشون فرق ميكنه هميشه مسخرم ميكنن ولي اينا مهم نيست؛ خيلي ميترسم؛ و دوست ندارم شوهرم مثل شوهر خواهرم سيب زميني بي رگ باشه (همين خواهرم كه قضيه ي شب عروسيشو گفتم)؛ ميخوام اون كمكم كنه نه اينكه بدتر از خدا دورم كنه ميخوام نماز بخونه ؛ دوست دارم با ايمان باشه (ايمان واقعي) ؛برام دعا كنين ؛ تو اين دنياي زودگذر خداكنه بتونم از آتيش جهنم رها شم.بتونم آدم باشم بتونم…. ميگي ميتونم؟؟ كنجكاوي: راستي طلبه ها مثل شيخا عبا و عمامه ميپوشن؟؟؟ خداحا

فاطمه

چه جالبه و بامزه ! از خاطراتتون بيشتر بنويسيد موفق باشيد من هم شمارو لينك كردم

سلام اخوی. هم خاطرتون عالی بود هم خاطره نويسيتون.من دانشجو هستم اما از اونا که کلی با اتحاد حوزه و دانشگاه حال می کنن. همه بهم ميگن تو بايد طلبه می شدی اما خوب با تمام مخلصيتی که خدمت بزرگواران در حوزه داريم به دلايلی ...حالا ديگه. چند خواهش: ۱.وب دوستاتون رو هم معرفی کنيد(همون طلبه ها) ۲.باز هم خاطره بنويسين. ارطباط بهتری برقرار می شه. ۳.خيلی دعا کنيد.(نفستون حقه...ان شاءالله)

سلام اخوی. خاطره باحالی بود. خاطره نويسيت هم چشم شيطون کور و البته گوششون هم کر ...ای...بارک الله ... ای ول به محصولات حوزوی. از وقتی يادمه عقده حوزه داشتم. البته الان مثلا دانشجوييم (از اون بازار مشترک ها). چند عدد خواهش: ۱.وب اون رفقای وب نويس طلبه معززتون(حفظهم الله) رو معرفی فرماييد...شکرا ... ۲. باز هم خاطره بنويسيد. ۳.التماس دعا.(خلاصه شهريه خور آقا(عج) هستين...کی بخيله ...نوش جونتون...

دمت گرم داداش کاش از روضه ها و معنويت حوزه هم بنويسی مشهد اومدی بيا حوزه اهل بيت خوشحال ميشم مهدی